تبليغاتX
جنبشهای ملّی

جنبشهای ملّی

بررسى مبارزات ملّى در ايران و ريشه هاى آن

شبكۀ بدامن و سازمان دكتر بقايی

توصيف شبكۀ بدامن از زبان گازيوروسكي: عمليات بدامن از سال 1948 «براي مقابله با نفوذ شوروي و حزب توده در ايران» آغاز شد. بدامن يک برنامه فعاليت سياسي و تبليغاتي بود که به وسيله شبکه اي هدايت مي شد که در رأس آن دو ايراني جاي داشتند. اين دو با اسامي مستعار "نرن" و "سيلي" شناخته مي شوند. عمليات "بدامن" ظاهراً بودجه اي معادل يک ميليون دلار در سال در اختيار داشت.
بخش تبليغاتي عمليات بدامن شامل درج مقالات و کاريکاتورهاي ضد کمونيستي در روزنامه هاي ايران و تهيه و توزيع کتب و جزوات عليه اتحاد شوروي و حزب توده و پخش شايعات در اين زمينه و اقدامات مشابه بود. يکي از اقدامات مهم بدامن در اين عرصه، جعل زندگينامه ابوالقاسم لاهوتي، شاعر ايراني مقيم اتحاد شوروي، است که گازيوروسکي از او به عنوان «عضو حزب توده» نام مي برد. يکي از مأموران سيا در مصاحبه با گازيوروسکي هزينه اجراي اين طرح را يک ميليون دلار ذکر کرده است. اين رقم بسيار اغراق آميز به نظر مي رسد.
بخش سياسي عمليات بدامن حملات مستقيم به متحدان شوروي در ايران و "عمليات سياه" را در بر مي گرفت. هدف از "عمليات سياه" تحريک ايرانيان عليه حزب توده بود. «حمله به متحدان شوروي» شامل اقداماتي چون اجير کردن دسته هاي اوباش خياباني براي بر هم زدن گردهمايي هاي حزب توده مي شد و تغذيه مالي سازمان هاي افراطي ضد کمونيست مانند سومکا و پان ايرانيست که در خيابان هاي تهران به طور منظم به نبرد با هواداران حزب توده مشغول بودند. "عمليات سياه" نفوذ عناصر پرووکاتور (تحريک کننده) به درون صفوف حزب توده را نيز در بر مي گرفت. اين افراد توده اي ها را به اقدامات افراطي و قانون شکنانه تشويق مي کردند. شاخه سياسي بدامن حمله به مساجد و شخصيت هاي اجتماعي را به نام حزب توده سازمان مي داد. يکي از اقدامات معروف عوامل نفوذي بدامن در صفوف حزب توده، که گازيوروسکي ايشان را «توده اي هاي بدلي» مي خواند، آشوب تابستان 1951 (23 تير 1330) در زمان سفر هيئت هريمن به ايران بود که منجر به قتل چند نفر و بدنامي حزب توده شد. کرميت روزولت در مصاحبه با گازيوروسکي گفته است که اين عمليات را "نرن" و "سيلي"، بدون تصويب سيا، انجام دادند.
شبکه بدامن به تضعيف جبهه ملّي ايران نيز اشتغال داشت و براي جدا کردن آيت الله کاشاني و پيروانش از جبهه ملّي اقداماتي انجام داد. اين فعاليت ها از طريق تبليغات و غالباً تبليغات کاملاً عاميانه صورت مي گرفت. در اين تبليغات مصدق به عنوان يک شخص فاسد و بي اخلاق معرفي مي شد که از کاشاني سوءاستفاده مي کند. تلاش هايي انجام شد تا احزاب زحمتکشان و پان ايرانيست عليه مصدق موضع گيري کنند و در اين سازمان ها تحريکاتي براي ايجاد انشعاب صورت گرفت. از جمله در 7 مرداد 1332 گروهي از نيروي سومي ها و پان ايرانيست ها حملات مرموزي را به مجالس شبانه خانه آيت الله كاشاني آغاز كردند. مهاجمان، كه به چوب و چماق و چاقو و سنگ و آجر مجهز بودند، با شعار "زنده و جاويد باد دكتر محمد مصدق" به ضرب و شتم حاضران مي پرداختند. حملات شبانه فوق ادامه يافت و در 10 مرداد به پرتاب چند نارنجك به درون خانه كاشاني انجاميد. در اين حادثه 18 نفر مجروح شدند. اين اقدامات بازتاب منفي گسترده اي در ميان روحانيت داشت تا بدانجا كه روحانيون نجف با صدور اعلاميه اي حملات شبانه به خانه آيت الله كاشاني را به شدت محكوم كردند.
طرح کودتا در فوريه 1953/ بهمن- اسفند 1331 در ملاقات مقامات بلندپايه سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و ايالات متحده تنظيم و در 25 ژوئن 1953/ 4 تير 1332 به طور نهايي به تصويب دولت آمريکا رسيد. در اين طرح مقرر شد که «امکانات شبکه بدامن در زمينه تبليغات و عمليات سياسي بلافاصله عليه مصدق به کار گرفته شود.» از اين زمان، ايالات متحده از طريق شبکه بدامن به طور گسترده در جهت تضعيف مصدق تلاش مي کرد. دست اندرکاران سيا اين اقدامات را به عنوان «يک برنامه هماهنگ ثبات زدايي» و «يک تلاش با تمام قدرت» توصيف مي کنند. در اواخر بهمن و اوائل اسفند 1331 به ناگاه انتشار شش روزنامه جديد ضد مصدقي در تهران آغاز شد. کارمندان سفارت آمريکا در تهران، که از فعاليت هاي سيا بي خبر بودند، در گزارش 3 مارس 1953/ 12 اسفند 1331 به وزارت خارجه در واشنگتن منابع مالي اين روزنامه ها را مشکوک خواندند.
شبکه بدامن در عمليات کودتا شرکت فعال داشت و از جمله در 16 اوت 1953/ 25 مرداد 1332 "نرن" و "سيلي" تصوير فرامين شاه دال بر خلع مصدق و انتصاب زاهدي را توزيع کردند. در عصر اين روز، "نرن" و "سيلي" جمعيت بزرگي را اجير کردند و در روز 17 اوت/ 26 مرداد آنان را به خيابان هاي مرکزي تهران ريختند. آن ها شعارهاي حزب توده را فرياد مي زدند و آرم هايي در طرد شاه حمل مي کردند. اين جمعيت "توده اي بدلي"، که در عصر روز قبل- در ازاي 50 هزار دلاري که يک افسر سيا به "نرن" و "سيلي" پرداخت- اجير شده بود، بايد وحشت از سلطه حزب توده و حمايت از زاهدي را برمي انگيخت. اعضاي واقعي حزب توده نيز به سرعت به جمعيت پيوستند. جمعيت مرکب از توده اي هاي بدلي و واقعي به مقبره رضا شاه حمله کردند و در خيابان هاي تهران مجسمه هاي شاه و پدرش را پايين کشيدند. اين تظاهرات تا روز بعد ادامه يافت و منجر به آن شد که هندرسون از مصدق متوقف کردن آشوب را به وسيله نيروي پليس خواستار شود. بدينسان، مصدق، به درخواست هندرسون، تصميمي گرفت که سرنوشتش را رقم زد. حزب توده نيز دستور داد که کادرهايش از خيابان ها خارج شوند.
گازيوروسکي، در پايان، نقش "نرن" و "سيلي" و  "رشيديان ها" را در کودتا بسيار مهم مي داند و مي افزايد همينان بودند که فعاليت هاي ضد مصدق را در دوران پيش از کودتا هدايت مي کردند. البته واضح است كه اين اسامي بايد بيشتر نام رمز تمامي عوامل اصلي اطلاعاتي غرب در ايران تلقي كرد تا افرادي به خصوص.
شبكۀ بدامن و سازمان دكتر بقايی: اندكي پيش از شروع عمليات بدامن، عيسي سپهبدي، دوست دوران تحصيل مظفر بقايي در فرانسه، (مانند شاپور ريپورتر) به طور ناگهاني به ايران بازگشت. علي زهري يكي ديگر از دوستان اين دو، امتياز انتشار روزنامه ي شاهد را با حمايت رضا حكمت (سردار فاخر) و مورخ الدوله سپهر بدست آورد. اين شروع فعاليت جريان سياسي مؤثري با نام "حزب زحمتكشان ملت ايران" شناخته مي شود. سپس بقايي به عنوان نماينده ي كرمان به مجلس راه يافت. او در فروردين 1328 در استيضاح دولت محمد ساعد مراغه اي نقشي چنان جنجالي ايفا كرد كه وي را به شهرت سياسي زيادي رساند. در اسناد شخصي او متن پيش نويس بخشي از سخنانش در استيضاح ساعد، به قلم عيسي سپهبدي به دست آمده است كه نشان مي دهد اين استيضاح نمايش از پيش تنظيم شده اي بود كه سردار فاخر حكمت، رئيس مجلس نيز در آن شركت داشت.
حسين خطيبي نيز از ديگر نزديكان بقايي بود كه در رأس يك شبكه ي مخفي قرار داشت كه به ظاهر وظيفه ي آن، مبارزه با نفوذ هواداران حزب توده و اتحاد شوروي را در صفوف نيروهاي نظامي بود. در ايجاد اختلاف ميان مصدق و كاشاني، بقايي و دوستانش بيشترين سهم را داشتند. مهمترين عملكرد اين شبكه، قتل سرتيپ محمود افشارطوس، رئيس شهرباني كل كشور در دولت مصدق بود كه پيش زمينه اي شد براي انحلال مجلس هفدهم و پيروزي سريع كودتا. افشارطوس در شامگاه 31 فروردين 1332 ناپديد شد و در ساعت يک بعد از نيمه شب مفقود شدن رئيس شهرباني به اطلاع مصدق رسيد. از فرداي آن روز گروهي از مطبوعات به شکلي کاملاً هماهنگ تبليغات گسترده اي را آغاز کردند. روزنامه داد نوشت: "عده اي مي گويند اين توطئه از طرف خود دولت بوده که به وسيله آن اولاً مورد جديدي براي اتهام به دربار پيدا کند و ثانياً اقدام به بستن نقاطي از قبيل کلوپ افسران بازنشسته و حزب سومکا را که نزديک محل حادثه هستند بنمايد. ثالثاً وسيله جديدي براي بازداشت افراد پيدا کنند. از همين جهت به رئيس شهرباني دستور داده شده فعلا خود را مخفي کند". و روزنامه آسياي جوان به جدّ کوشيد تا مفقود شدن افشارطوس را به يک رسوايي جنسي بدل کند و از اين طريق اعتبار دولت را کاهش دهد. اين روزنامه از ارتباطات افشارطوس با رقاصه اي به نام "تامارا" سخن مي گفت!
در اوّل ارديبهشت مأموران فرمانداري نظامي حسين خطيبي و دو روز بعد تعدادي از امراي بازنشسته (سرتيپ علي اصغر مزيني، سرتيپ دکتر سيد علي اکبر منزه، سرتيپ نصرالله بايندر و سرتيپ نصرالله زاهدي) را به اتهام ربودن افشارطوس دستگير کردند. در 6 ارديبهشت جسد افشارطوس در تپه هاي لشکرک کشف شد. روشن شد که افشارطوس در خانه حسين خطيبي ربوده شده و به روستاي متعلق به عبدالله اميرعلايي، واقع در لشکرک (شمال تهران)، انتقال يافته و در ساعت 4 بعد از ظهر 2 ارديبهشت در غار تلو به قتل رسيده است. در اين ماجرا علاوه بر خطيبي و افسران فوق هادي افشار قاسملو و سرگرد فريدون بلوچ قرايي نيز شرکت داشتند. در همين زمان روزنامه يني استانبول (چاپ ترکيه) اين حادثه را پيشدرامد کودتا در ايران خواند و نوشت: «ايران در انتظار يک کودتاست؛ يا دربار عليه دولت کودتا خواهد کرد، يا دولت عليه دربار و يا کمونيست ها عليه هر دو». و روزنامه ملت ما، ارگان مجمع مسلمانان مجاهد، مدعي شد که قتل افشارطوس به دست دوستانش، سرتيپ تقي رياحي (رئيس ستاد ارتش) و سرتيپ محمود اميني (معاون وزارت جنگ) انجام گرفته است.
در 13 ارديبهشت دکتر مظفر بقايي و سرلشگر فضل الله زاهدي به شرکت در توطئه قتل افشارطوس متهم شدند و اعلام شد که اردشير زاهدي، پسر فضل الله زاهدي، دوست نزديک حسين خطيبي بوده و او نيز در ماجرا دخالت داشته است. در اين زمان اردشير زاهدي معاون اداره آمريکايي "همکاري فني در ايران" بود که ويليام وارن رياست آن را به دست داشت. در روز دوشنبه 14 ارديبهشت فضل الله زاهدي به همراه مهدي ميراشرافي به مجلس پناه برد و تحصن خود را آغاز کرد. در 15 ارديبهشت بقايي در روزنامه شاهد نامه سرگشاده اي خطاب به دکتر مصدق منتشر کرد و طي آن از خطيبي به شدت دفاع نمود. در پاسخ به اين جنجال، دولت در 16 ارديبهشت اعترافات متهمان را از راديو تهران پخش کرد. در 24 ارديبهشت عبدالعلي لطفي، وزير دادگستري، طي نامه اي به مجلس اعلام کرد که مطابق گزارش وزارت دفاع ملّي و اسناد و مدارک متقن، که منضم به نامه است، دکتر مظفر بقايي کرماني متهم به معاونت در قتل رئيس شهرباني مي باشد. لطفي در اين نامه سلب مصونيت پارلماني از بقايي را خواستار شد. اين درخواست تا زمان انحلال مجلس هفدهم به تصويب نرسيد.
در 30 ارديبهشت 1332/ 20 مه 1953 به ايستگاه سيا در تهران اجازه داده شد که هفته اي يک ميليون ريال براي تطميع نمايندگان مجلس و جلب همکاري آنان خرج کند (تاريخچه ويلبر). در پيامد اين اقدام، مجلس هفدهم پرتنش ترين روزهاي دوران موجوديت خود را آغاز کرد و از 7 خرداد مشاجره و زدوخورد ميان نمايندگان اوج گرفت. از اواخر ارديبهشت تبليغات سنگين و پرحجمي آغاز شد که طي آن دولت مصدق به همدستي با کمونيست ها متهم مي شد. روزنامه ملت ما نوشت: "به قرار اطلاعاتي که رسيده، يک نقشه بسيار خطرناک در شرف اجرا است و دولت براي روشن کردن آتش انقلاب و ايجاد صحنه هاي خونين انقلابي عده اي از عناصر اجير حکومت را به کمک حزب کمونيست نيروي سوّم و حزب ايران و حزب توده مأمور تسخير و تصرف مجلس شوراي ملي نموده و مخصوصاً به حزب توده آزادي عمل داده است که نمايندگان و مخالفين دولت و حزب توده را در مجلس مضروب و مقتول نمايند. اقدام به اين عمل مقدمه انقلابي است که از مدت ها پيش در انتظار آن بوده اند."
آن چه بستر لازم را براي اين تبليغات فراهم آورد رأي مشکوک علي اشرف مهاجر، بازپرس شعبه 12 دادسراي تهران، بود که طي آن سران حزب توده را از اتهامات وارده تبرئه کرد و در قرار مفصل خود نوشت: «عضويت حزب توده ايران به علت مطابقت آن حزب با قانون اساسي و قوانين عادي» جرم نمي باشد. در واکنش به اين رأي، بقايي عنوان درشت سرمقاله خود در شاهد را چنين قرار داد: «آقاي دکتر مصدق، آرزوي حکومت ائتلافي با توده اي ها را به گور خواهيد برد.» دوستان بقايي «علت واقعي» قتل افشارطوس را چنين بيان مي کردند: "ده روز قبل از اين واقعه جناب آقاي دکتر [حسين] فاطمي، تعزيه گردان اين جريان، اسامي هيئت رهبران توده را... به افشارطوس مي دهد که آن ها را خلاص کند و ضمناً صورت ديگري از 14 نفر رجال ... به دربار مي دهد که آن ها را نيز دستگير نمايد و بدينوسيله شاه را فراري و دربار و مجلس را از کار بياندازند. افشارطوس ، که رئيس املاک رضاخان و نمک پرورده بود، قصد نداشت نمکدان بشکند... آقاي دکتر فاطمي... به او تکليف مي کند استعفا بدهد، قبول نمي کند. همان روز صبح مي گيرند اين فرد جسور را تنبيه کنند. وقتي افشارطوس مي بيند جانش در خطر است ... سه روز قبل از گم شدن استعفاء مي دهد. مصدق حس مي کند که استعفاي او با اين طرز نه فقط خطرناک است بلکه ممکن است اسرار را فاش کند، دستور مي دهند او را بدزدند [و] از او التزام بگيرند که اگر چيزي گفتي کشته خواهي شد... وقتي به دکتر مصدق خبر دادند که افشارطوس تسليم نمي شود و نزديک است دربار و مردم از جريان استحضار پيدا کنند دستور به کشتن او صادر مي شود.
محور مهم تبليغاتي ديگري که از حوالي نيمه ارديبهشت 1332 عليه دولت مصدق آغاز شد، اتهام شکنجه متهمان پرونده قتل افشارطوس بود. از اوائل دستگيري خطيبي و ديگران، شبکه اي هماهنگ از مطبوعات شايعات گسترده اي را در زمينه شکنجه متهمان به قتل افشارطوس براي اخذ اعترافات اجباري رواج دادند. روزنامه اتحاد ملّي، به نقل از «يک مقام مسئول»، مدعي شد که متهمان «درست مثل دستگاه زمان مختاري از شلاق خوردن، اشکلک، تنقيه آبجوش و کتک و غيره برخوردار شده اند.» اين روزنامه افزود که افشارطوس در يک توطئه کودتا، به سود مصدق، شرکت داشته ولي چون مخالف برکناري شاه بوده به دست ساير توطئه گران به قتل رسيده است. اين خط تبليغاتي است که تا زمان کودتا بقايي به شدت در پيرامون آن مانوور مي داد. در اين دوران، حسين خطيبي از درون بازداشتگاه خود (پادگان جمشيديه) به طور منظم و پنهاني با بقايي ارتباط داشت و طي يادداشت هايي که براي او مي فرستاد، اتهامات شکنجه و توطئه کودتا از سوي مصدق را تأييد و تقويت مي کرد. در اين نامه ‏ها، خطيبي به نحوي ماجراي دستگيري و بازجويي ‏هاي خود را بيان مي داشت که کاشاني و مکي و ديگران، که قطعاً از طريق بقايي از مضمون اين نامه ها مطلع مي شدند، راهي جز رويارويي نهايي با مصدق و درگير شدن در نبرد مرگ و زندگي نمي ديدند.
در اين رابطه بايد پرسيد كه اولاً چگونه خطيبي مي توانست به سادگي با خارج از زندان تماس مكتوب برقرار كند و به منبع اصلي شايعه پراكني بدل شود؟ ثانياً غلامحسين صديقي، وزير كشور دولت مصدق، مسئوليت پيگيري پرونده ي قتل افشارطوس را به ركن دوم ستاد ارتش محول كرد كه چون مورد توجه سرويس هاي اطلاعاتي بريتانيا و آمريكا بود (براي مقابله با گسترش كمونيسم در ايران) و نيز زير نظر سه چهره برجسته اطلاعاتي نظامي مرتبط با غرب (سرلشگر حسن ارفع، سرتيپ حبيب الله ديهيمي و سرهنگ حسن اخوي) كه رابطه ي نزديكي با بقايي داشتند قرار داشت، براي مصدق قابل اعتماد نمي بود. رابطه ي ديهيمي با بقايي در آن حد بود كه گزارش هاي داخلي حزب توده را او در اختيار بقايي مي گذاشت. دادن آن مسئوليت خطير به ركن دوم ستاد ارتش بسيار شبهه برانگيز است. رياست ركن دوم اين ستاد را در سال 1332 سرهنگ حسن پاكروان به عهده داشت كه او نيز از دوستان صميمي بقايي، و نيز زهري و سپهبدي به شمار مي رفت. شعبه تجسّس اين ستاد را كه مهمترين شاخه ي آن بود، در اوايل دولت مصدق، سرهنگ حسن علوي كيا رياست مي كرد. اسناد باقي مانده از شاپور ريپورتر آشنايي ديرين او با علوي كيا را نشان مي دهد. البته اندكي بعد علوي كيا به دليل كارشكني بركنار و سرهنگ حسينقلي سررشته جايگزين او شد كه تا سالهاي پس از كودتا نيز از افسران وفادار به نهضت ملي بود و بازجويي از متهمان را نيز او به دست گرفت. يكي از افسران شعبه تجسّس كه به همراه علوي كيا و به همان دلايل بركنار شد، سرهنگ دوم قدرت الله نادري بود. او اندكي بعد و در اوايل 1331، به عضويت "گروه افسران ناسيوناليست" درآمد به همين دليل، زماني كه افشارطوس رياست شهرباني را به دست گرفت، نادري را به عنوان مشاور خود منصوب كرد. پس از ناپديد شدن افشارطوس، دكتر غلامحسين صديقي، وزير كشور، نادري را رئيس اداره كارآگاهي شهرباني نمود. سرهنگ سررشته نقش نادري را در پرونده قتل افشارطوس به كلي مشكوك مي داند و مي نويسد حسين خطيبي در زماني كه نادري در محل بازجويي (واقع در پادگان جمشيديه) حضور داشت اعتراف نمي كرد و زماني كه نادري حاضر نبود با خيال راحت جزئيات وقايع را شرح مي داد.
پرونده ي افشارطوس منجر به استيضاح دولت مصدق به وسيله علي زهري، نماينده ي تهران شد. اين استيضاح را حسين خطيبي از درون زندان پيشنهاد كرده بود. دوباره رأي اعتماد گرفتن دولت از مجلسي كه كاملاً متزلزل شده بود، دكتر مصدق را بر آن داشت كه مجلس هفدهم را به رفراندم بگذارد و كه نتيجه ي آن به سود انحلال مجلس نظر داد. در اين زمان واشنگتن پست نيز همراه با چند روزنامه ي داخلي، در مقاله ي مفصل و شديد اللحني، انحلال مجلس را حاصل همكاري كمونيست ها با دكتر مصدق و دسيسه ي آنها براي بدست گيري قدرت در وضع آشفته ي كشور نشان مي دهد.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: چهارشنبه 27 آبان1388 ? موضوع: ?

شاپور ريپورتر

شاپور ريپورتر، يكي ديگر از شخصيت هاي مهم در به انجام رسيدن كودتاي 28 مرداد است. مسئولان عالي كودتا، كرميت روزولت از سوي سيا و كريستوفر وودهاوس از سوي MI6 بودند، اما مسئوليت مستقيم اين عمليات مشترك را در ايران شاپور ريپورتر به عهده داشت و اين نكته ايست كه غالباً ناگفته مانده است.
در سالهاي 1320 تا 1330 شاپور در عرصه تدوين و انتشار كتب و جزوات ضد كمونيستي و نيز جعليات (مانند خاطرات لاهوتي و خاطرات كينياز دالگوركي) فعال بود. اجداد او قرن ها پيش از ايران مهاجرت كرده و به هندوستان رفته بودند. پدر او، اردشير ريپورتر در شكل گيري وقايع انقلاب مشروطيت و نيز در صعود رضاخان به قدرت نقش مهمي ايفا كرد. او تحصيلات خود را در دبيرستان فيروز بهرام به پايان برد و عكسي از فارغ التحصيلي او در دست است كه در ميان هم دوره اي هاي او، عزت الله مين باشيان (همان مهرداد پهلبد كه بعدها با شمس پهلوي ازدواج مي كند و وزير فرهنگ و هنر مي شود)، جواد منصور (كه او هم به وزارت مي رسد) و حسنعلي منصور (از نخست وزيران ايران) به چشم مي خورد، كه بعدها نيز شاپور با اينها رابطه ي نزديكي داشت. نيز، عكسي از حسنعلي منصور است كه توسط خود او به شاپور تقديم شده و از او بعنوان "استاد و راهنماي خود" نام برده شده است.
شاپور ريپورتر در سال 1316/1937 به بمبئي و سپس به انگلستان عزيمت كرد و پس از يك دوره ي ده ساله در سال 1326/1947 به طور كامل در ايران مستقر شد، با مأموريت ايجاد يك شبكه سرّي در تهران براي مبارزه با مأموران مخفي شوروي. در سند بيوگرافيك او در MI6 كه احتمالاً در بهار يا تابستان 1348/1969 تنظيم شده، چنين ذكر شده است: "او در فرانسه، خاور ميانه و در مرزهاي هند و برمه با پشتكار خدمت كرد... در اكتبر 1943 در اداره خدمات ويژه دهلي نو منصوب شد و در آنجا راديو فارسي را براي ايران و افغانستان سازماندهي و اداره كرد. در سال 1945 در اداره خدمات ويژه خليج فارس (بحرين) منصوب شد و يك سال بعد به چين اعزام گرديد... در سال 1947 به وزارت امور خارجه هند مأمور شد و در تهران در مقام دبير اوّل ارشد نخستين سفير هند در ايران خدمت كرد. در دوران بحران نفت و براي يك دوره سه ساله به وزارت امور خارجه ايالات متحده آمريكا مأمور شد و در مقام مشاور سياسي هندرسون، سفير كبير، خدمت كرد. او در تمامي دوراني كه به سرنگوني مصدق انجاميد مسئوليت عمليات در صحته را به عهده داشت... او به درجه سرهنگ تمامي ارتقا يافت و در مقام افسر رابط [سرويس اطلاعاتي بريتانيا] با اعليحضرت شاه منصوب گرديد. در اين قسمت توانمندي وي سهم بزرگي در پيوندهاي مستقيم و بسيار مهم و حياتي سرويس [اطلاعاتي بريتانيا] با شاه داشت... او مشاور اصلي رئيس [اينتليجنس سرويس بريتانيا] در امور مربوط به ايران و شاه است."
شاپور با شخصي به نام "حسين نمازي" رابطه ي نزديكي داشته و در اسناد او چهار رسيد بانكي وجود دارد كه نشان مي دهد او طي سال هاي 1959 و 1960 حدود 104 هزار دلار به حساب حسين نمازي واريز كرده است. اين حسين نمازي احتمالاً همان حاج حسين نمازي، برادر زن سيد ضياءِ الدين طباطبايي است. همچنين شاپور معلم زبان انگليسي ثريا، همسر شاه، بوده است كه از لحاظ زماني دقيقاً مقارن است با سالهاي 1330 تا 1332. يعني در آن زمان، او به طور منظم و بدون هيچ سوءِ ظنّي به دربار تردّد داشته و با شاه در ارتباط مستقيم بوده است.
اندكي پس از روي كار آمدن جناح محافظه كار در انگليس، در انتخابات سال 1952 حزب جمهوري خواه به پيروزي دست يافت و ژنرال دوايت آيزنهاور كه او را معمار اصلي تهاجم پيروزمند متفقين و شكست آلمان نازي مي دانند قدرت را در دست گرفت. زمامداران جديد آمريكا برخلاف دولت دموكرات ترومن كه حداقل تا سال 1951 به ناسيوناليسم مصدق به عنوان سدي در برابر كمونيسم مي نگريست، از نظريات كساني چون والتر لاكوئر متأثر بودند كه ناسيوناليسم موجود در خاور ميانه را به طور قطع راهگشاي كمونيسم مي دانستند. دكتر مصدق و مشاوران اصلي او اين تحول اساسي در نگرش زمامداران دنياي غرب را درنيافتند و همچنان كوشيدند تا با بزرگنمايي تهديد كمونيسم براي ايران حمايت ايالات متحده را جلب كنند. البته در اين باره اسنادي هست كه نشان مي دهد عامل اصلي چرخش سياست آمريكا در قبال تحولات ايران نه صعود دولت آيزونهاور بلكه برتري نظامي ايالات متحده بر اتحاد شوروي بوده است. در 1951 آمريكايي ها مي ترسيدند اقدام نظامي در ايران سبب مداخله شوروي يا كودتاي حرب توده شود، ولي در 1952 اين نگراني عليه مصدق سوق يافت. در سندي كه مربوط به اواخر دولت ترومن است گفته مي شود: "گرايش كنوني در ايران حفظ كنترل توسط يك حكومت غير كمونيستي را براي مدت طولاني دشوار ساخته است" و "توانايي جبهه ملي براي حفظ كنترل بر اوضاع نامشخص است". از سوي ديگر تأسيسات نظامي عظيمي كه دولت آمريكا از اواخر 1950 احداث آنرا آغاز كرد و در نيمه ي 1952 به ثمر نشست، بيشتر مي تواند مؤيد كاهش هراس آمريكا در اواخر دولت ترمن، از اقدام نظامي شوروي در خاك ايران باشد.
شاپور در 1953 نماينده ي رسمي روزنامه تايمز لندن و دي نويه زيتونگ (روزنامه آلماني زبان آژانس خبري ايالات متحده آمريكا در برلين) مي شود. در 1954 عضو دائم وزارت امور خارجه آمريكا در مقام "مشاور سياسي" در اين وزارتخانه مي شود. عكسي از او در دست است كه او را در كنار دنيس رايت، كاردار سفارت انگليس، در هنگام پياده شدن هيئت اعزامي رويال داچ شل در فرودگاه مهرآباد تهران نشان مي دهد. عكس ديگري نيز از او در دادگاه مصدق وجود دارد. در سندي كه گزارش شاپور به جان اف. كندي پس از پيروزي او در انتخابات و قبل از سوگند خوردنش است، شاپور چنين توضيح مي دهد: "... نظرات من [درباره ي شاه] بر اساس بيش از 15 سال تجربه رابطه شخصي با شاه به عنوان افسر رابط داراي استوارنامه دائم از سوي سرويسم با شخص او و... شكل گرفته و بر اين پايه مبتني است. من در مقام كسي كه در اين دوران آشفته رئيس عمليات و افسر عملياتي سرويسم در ايران بودم، القائاتي را كه از آن زمان تا كنون از سوي برخي افراد مطلع عنوان مي شود كه گويا تنها "عمليات چكمه" بود كه قدرت را از چنگ مصدق و همپالكي هاي كمونيست او خارج نمود، به شدت تكذيب مي كنم. آنچه ما كرديم تنها فشردن ماشه احساسات مردم به پادشاه شان بود كه به آن پيروزي همه جانبه انجاميد... كاردار بريتانيا [در تهران] كه محبوب مصدق بود، نظرات لاقيدانه خود را در زمينه گرايش هاي دموكراسي و ليبراليسم در ايران داشت! اين دخالت هاي بيجا، ناخواسته و تحريك كننده راه اصلاحات واقعي را مسدود ساخته و راه آنارشيست ها، عوامفريبان و روشنفكران كافه نشين را هموار نموده بود..."
طبق سند رسمي اداره تابعيت دولت بريتانيا شاپور ريپورتر در تاريخ 9 اوت 1955 به تابعيت انگليس درآمده و سوگند خورده است. پس چه دليلي داشته كه چهارسال قبل براي ازدواج از سفارت بريتانيا مجوز بگيرد؟ و نيز به چه دليل حداقل از شال 1941 داراي گذرنامه و مدارك انگليسي بوده و در اسناد و مكاتبات به عنوان تبعه انگليس معرفي مي شده است؟
در سال 1340 شاپور گله مندي خود را از عدم دريافت نشان به پاس خدمات ارزشمندش در ايران به مقامات اينتليجنس منعكس مي كند و يك سال بعد، مدير دسك منطقه خاورميانه در MI6 طي نامه اي به او چنين پاسخ مي دهد: "...به نظر مي رسد كه مطلقاً هيچ راهي براي اعطاي نشان به تو وجود ندارد بدون اينكه مسئله به شكل معمول در مطبوعات منعكس و منتشر شود. و اين امر، در مورد تو، يعني تقديري با ارجاع به حوزه ي كاري تو در ايران؛ در غير اسنصورت مسلماً هم دوستان ايراني، انگليسي و هم ساير دوستان و همكاران اروپايي غربي تو، اگر خيلي معتدل هم تصور كنيم، بيش از حد معمول حيرت زده خواهند شد!! مطمئنم كه تو مي داني كه بازرگانان انگليسي و انگليسي هاي مقيم خارج تا چه حد به چنين موارد اعطاءِ نشان حساس اند و من نمي دانم كه اين مسئله را چگونه مي توان از كنار گوش كارفرمايان خيالباف تو رد كرد! اگر زمان جنگ بود (كه خدا را شكر چنين نيست) مسلماً ما مي توانستيم كاري بكنيم. در آن زمان اعطاءِ نشان براي خدمات ويژه "در صحنه نبرد" غالباً صورت مي گرفت بي آنكه دليل خاصي براي آن منتشر شود... در دراز مدت و در آينده ي دور، زماني كه تو از كار ارزشمندت براي ما دست بكشي و شايد زماني كه تو تصميم بگيري ايران را ترك كني (و من آرزومندم كه اين امر تا دوراني طولاني اتفاق نيفتد)، من مطمئنم و با كمال اطمينان مي گويم كه از خدمات تو براي ما كاملاً قدرداني خواهد شد." هفت سال بعد اين وعده تحقق يافت. در 11 نوامبر 1969/ 19 آبان 1348 نشان طريقت امپراتوري بريتانيا (OBE) در كاخ باكينگهام و در 20 مارس 1937/ 29 اسفند 1351 نشان شهسوار فرمانده طريقت امپراتوري بريتانيا (KBE) از ملكه اليزابت دوم به شاپور ريپورتر اعطا مي شود. در انعكاس خبر اين افتخار، چپمن پينچر در ديلي اكسپرس مي نويسد: "سِر شاپور، 52 ساله، مشاور چندين مؤسسه بزرگ بريتانياست. او چنان محتاط است كه نامي از اين مشاوره ها نمي برد، ولي من حدس مي زنم كه او در تأمين سفارش هاي عظيم ايران براي دريافت هواپيماهاي كنكورد، تجهيزات دريايي، هاوركرافت ها، موشك ها و ساير تجهيزات دفاعي نقش داشته است. زماني كه شاه در سال گذشته از تأسيسات دفاعي بريتانيا، به منظور مشاهده عملي هواپيماها و سلاح ها، ديدار كرد، سر شاپور در كنار او بود. چگونگي شكل گيري اين رابطه يكي از عجيب ترين نمونه هايي است كه نشان مي دهد تاريخ، در واقع، چگونه ساخته مي شود: پس از جنگ اول جهاني، پدر او كه او نيز ريپورتر نام داشت زيرا يكي از اجداد او در بمبئي خبرنگار بود، مشاور شرقي هيئت نمايندگي بريتانيا در تهران بود. از لندن به ژنرال آيرونسايد، فرمانده يكي از نيروهاي نظامي بريتانيا در ايران، دستور داده شد كه شاه حاكم بر ايران را بركنار كرده و يك حكمران جديد، كه بتواند بيشتر و بهتر منافع ملي ايران را تجلي بخشد بيابد. او [آيرونسايد] براي مشاوره نزد آقاي ريپورتر رفت. ريپورتر به او گفت تنها يك نفر را مي شناسد كه واجد كمال، عزم راسخ و توان ذهني براي انجام اين وظيفه است و اين شخص رضاخان، يك افسر ايراني در بريگارد قزاق است... سر شاپور در زمان جنگ [جهاني دوم] متخصّص جنگ رواني ارتش بريتانيا در هند بود. در جريان بحران نفتي ايران در اوايل دهه 1950، زماني كه محمد مصدق منافع نفتي بريتانيا در ايران را ملّي كرد و روابط ديپلماتيك [دو كشور] به وخامت گراييد، به عنوان مشاور سياسي در سفارت ايالات متحده آمريكا در تهران خدمت مي كرد! از آن زمان او به يكي از خارق العاده ترين شخصيت هاي بين المللي بدل شده كه در عالي ترين سطوح فعاليت مي كنند ولي شخصاً ترجيح مي دهند در سايه باشند."
در تاريخچه عمليات كودتا نوشته ي دونالد ويلبر (يكي از طراحان عمليات) كه در مارس 1969 توسط روزنامه ي نيويورك تايمز انتشار يافت و به يقين مي توان گفت كه در آن دستكاري شده است، بارها از فردي به نام "اسدالله رشيديان" نام برده مي شود كه در كنار كرميت روزولت (از طرف دولت آمريكا)، به عنوان نماينده و سخنگوي رسمي دولت بريتانيا و در واقع عامل اصلي اينتليجنس سرويس در ايران، ملاقات هاي متعددي با شاه داشته و مأموريت هاي بسيار مهمي انجام داده است. از سوي ديگر اسدالله رشيديان كه پسر مستخدم سفارت بريتانيا در ايران بوده، در آن زمان با برادرانش به وابستگي  به سازمانهاي اطلاعاتي و دسيسه چيني شهرت داشته اند. او كه فردي متظاهر و لاف زن بوده و به وابستگي خانوادگي خود به سفارت انگليس و شهرت جنجالي آن تفاخر مي كرده، و به همين دليل نيز به احتمال زياد زير نظر سازمانهاي مخفي اطلاعاتي شوروي و حزب توده بوده است، هرگز نه مي توانسته براي مذاكرات مهم و مأموريت هايي كه ذكر شده مورد اعتماد اينتليجنس باشد، نه شاه به او به عنوان فردي امين دربار و نماينده رسمي دولت انگليس اطمينان مي كرده است. درحالي كه شاپور ريپورتر هردوي اين موقعيت ها را دارا بود. حتي دولت مصدق در 21 مهر 1331 برادران رشيديان را به اتهام "تباني با يك سفارتخانه خارجي براي سرنگوني دولت" دستگير مي كند اما اندكي بعد آنها را آزاد مي كند. هرچند اين آزاد كردن، يكي از ايرادهاييست كه طرفداران دكتر مصدق به او ميگيرند، اما دكتر مصدق با شناختي كه از برادران رشيديان داشته، به درستي تشخيص داده است كه هدايت عمليات براندازي در قواره ي برادران رشيديان نيست. با اين حال اغراق ها و شايعه پراكني ها درباره ي نقش برادران رشيديان سهم بزرگي در غير جدي كردن خطر كودتا، و نيز ادامه ي فعاليت مأموران اصلي با آسودگي خاطر بيشتر داشت.
زمان مأموريت هايي كه در تاريخچه ي ويلبر ذكر شده و موقعيت شاپور ريپورتر در آن زمان ها، عكسي از ريپورتر كه در كنار رشيديان و سادچيكف (سفير شوروي) و سپهر ذبيح ايستاده است و شواهد ديگري كه در اسناد وجود دارد، با قاطعيت نشان مي دهد كه اسدالله رشيديان در تاريخچه ي ويلبر كسي نمي تواند باشد جز شاپور ريپورتر.
نكته ي مهم ديگري كه لازم است در اينجا ذكر شود، هويت واقعي دو مأمور اصلي سيا در ايران است كه روزولت در خاطرات خود از آنها با نام مستعار "برادران بوسكو" و ويلبر با نام "جليلي" و "كيواني" مي شناساند. اين دو برادر كه برادر بزرگتر حقوق دان بوده و كوچكتر روزنامه نگار، كساني نمي توانند باشند جز جمشيد و اسفنديار بزرگمهر. جمشيد ورزشكار، پرخاشگر و ورزشكار بود و مدتي بعد از كودتا رياست باشگاه شاهنشاهي را به دست گرفت، اسفنديار هوچي و هتاك بود و به پاس خدمات بزرگي كه در كودتا انجام داد، به عنوان معاون نخست وزير و رئيس اداره كل انتشارات و تبليغات دولت زاهدي منصوب شد. اسفنديار در سال 1336 در طرح كودتاي نافرجام سرلشكر محمد ولي قرني (رئيس ركن دوم ارتش) شركت كرد و ارتباطات قرني را با گراتيان باتسوويچ، رئيس ايستگاه سيا در تهران، و معاون او، لاوت، تأمين نمود. در كنار بزرگمهر، كساني چون حسن ارسنجاني و احمد آرامش نيز از سال هاي 1320 با سرويس اطلاعاتي آمريكا ارتباط داشتند و همينان بعدها در صعود رزم آرا به عنوان رقيب شاه، و پس از آن علي اميني نقش داشتند. البته در سالهاي اوليه پس از جنگ دوم جهاني، سيا در ايران شبكه ي پرقدرتي نداشت و تنها در چارچوب عمليات مشترك با بريتانيا و استفاده از شبكه ي MI6 آغاز به كار كرد.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: سه شنبه 12 آبان1388 ? موضوع: ?

جرج كندي يانگ

جرج كندي يانگ يكي از شخصيت هاي تأثيرگذار در كودتاي 28 مرداد و به تعبير عده اي از مورّخان، فرمانده اصلي اين كودتا بوده است. او به دليل نقش مهمي كه در ايجاد شبكه هاي سرّي پيمان ناتو در دوران جنگ سرد داشته، و نيز جايگاهش در توطئه عليه دولت ويلسون، چهره ي سرشناسي در تاريخ سياسي و اطلاعاتي بريتانياست. اگر بخواهيم موقعيت او را درست شناسايي كنيم، بايد به خاندان او نگاهي بياندازيم. اين خاندان اسكاتلندي، از بنياد گذاران فراماسونري در اسكاتلند و آمريكاي شمالي بودند و در پيوند بسيار نزديك با يهودي- صهيونيست هاي نامداري چون روچيلد و واربورگ و هامبرو و لازارد و غيره، و در تكاپوهاي استعماري و تجارت برده و ترياك فعال بودند. ديويد يانگ (لرد يانگ گرافام) مقتدرترين چهره ي اين خاندان در سالهاي اخير، از سياستگذاران مهم بريتانيا و از مشاوران اصلي مارگارت تاچر بود. كلان يانگ، از ديگر افراد اين خاندان در اواخر قرن بيستم، تاجر اسلحه و و رئيس بخش توليدات نظامي كمپاني رولزرويس و از مديران بخش تجاري مجتمع تسليحاتي ويكرز بود (اين دو كمپاني مهمترين مؤسسات تسليحاتي متعلق به يهوديان شناخته مي شوند). همچنين از اين خاندان بايد به كنت يانگ اشاره كرد كه از گردانندگان اصلي كمپاني جنرال الكتريك بود (طبق اسناد، دفتر اين كمپاني در تهران كه مالكيت آن به شاپور ريپورتر تعلق داشته و در خيابان زرتشت، درست جنب خانه ي او بوده، مقرِّ مركزي اينتليجنس سرويس بريتانيا در ايران بوده است). ديگر سر لزلي يانگ را بايد گفت كه رئيس بانك مركزي بريتانيا، و از گردانندگان اصلي تلويزيون گرانادا بوده است. همچنين سر راجز (ويليام) يانگ كه او نيز از گردانندگان اصلي شبكه بي بي سي و عضو شوراي عالي اين سازمان بوده است.
اما جرج كندي يانگ، در سال 1940 به عضويت MI6 در آمد و در 1945 از بندر باري به وين اعزام شد و در مقام اولين رئيس ايستگاه اينتليجنس سرويس در وين پس از جنگ سرد جاي گرفت. نطفه ي اصلي ماجراهاي جاسوسي جنگ سرد در سده ي بيستم، با همين نبرد مقابل سازمان اطلاعاتي شوروي، متحد ديروز بريتانيا و ايالات متحده، در همين زمان در وين كه به تصرف نيروهاي اين سه كشور در آمده بود بسته شد. يانگ در سال 1949 در لندن رياست سازمان اطلاعات اقتصادي را به دست گرفت كه وظيفه ي آن، شناسايي و اعمال كنترل بر كالاهايي بود كه اتحاد شوروي مجبود بود آنها را از بازارهاي جهاني خريداري كند. با ممانعت از صدور اين كالاها، كه نفت نيز پس از جنگ دوم جهاني مهمترين آنها براي بازسازي صنايع و موتور نظامي شوروي به حساب مي آمد، به گونه اي شوروي و متحدانش تحت فشار، و نيروي نظامي آنها ضعيف و ناكارآمد مي ماند. در آن زمان هنوز منابع آمبا در باشقيرستان و منابع غني مدار قطبي در سيبري كشف نشده بودند و در طول جنگ نيز حوزه هاي نفتي اين كشور به سختي آسيب ديده و تهي شده بود به طوريكه در 1945 نفت روسيه معادل 60 درصد 1941 بود. به همين دليل اتحاد شوروي چشم به انعقاد قرارداد نفت شمال ايران دوخته بود و پس از آنكه دولت وقت ايران (به رياست محمد ساعد مراغه اي) از پذيرش مذاكره پيرامون آن هم خودداري كرد، استالين به زور متوسل شد و غائله ي آذربايجان را براه انداخت. وجود مذاكرات محرمانه ي دولت ساعد با كمپاني هاي آمريكايي براي انعقاد قرارداد استخراج نفت بلوچستان دقيقاً در همان زمان (كه البته بعداً لغو شد) و نيز ارتباطات فعال محمد ساعد با كانون هاي اطلاعاتي غرب، نشان مي دهد كه واكنش ايران به درخواست شوروي نه به دليل مصالح ملي ايران يا واكنش مجلس، بلكه ناشي از عزم جدي غرب براي محاصره اقتصادي و اخلال در روند بازسازي شوروي بوده است. محمد ساعد چندي قبل طبق اسنادي كه بعداً فاش شد، براي دائر كردن سركنسولگري در اسرائيل، 400 هزار دلار از دولت اسرائيل رشوه گرفت كه در آن زمان ثروتي هنگفت بود. در ايران نيز ساعد و بيات به ارتباطات پنهان با انگليسي ها شهرت داشتند. البته عده اي نيز مذاكرات مخفيانه دولت ساعد بر سر نفت بلوچستان با كمپاني هاي غربي و واكنش متخاصم ايران به درخواست شوروي را تحريك عامدانه اي جهت تشديد جنگ سرد و مسابقه ي تسليحاتي آن دوران مي دانند كه در قريب به شش دهه، سود هاي نجومي را نصيب كمپاني هاي تسليحاتي و نظامي نمود. به هر صورت، پيشامد آذربايجان را به درستي بايد سرآغاز جنگ سرد در ايران دانست. از همان سال 1323، يك جنبش ملي ميان روشنفكران ايران براي ملي كردن صنعت نفت بوجود آمد كه در سال 1328 به اوج خود رسيد، و نيز به دليل عملكرد حزب توده، هراس از سلطه ي كمونيسم را نيز در ميان رجال سياسي ايران و غرب تقويت كرد.
جرج كندي يانگ دو سال در سمت خود باقي ماند و در سال 1951 به رياست بخش خاورميانه MI6 منصوب شد. در آن زمان، سر ركس بنسون از مقامات عالي رتبه ي سرويس مذكور به شمار مي رفت. لازم به ذكر است كه خاندان يانگ ارتباط تنگاتنگي با مؤسسه ي تجاري كلينورت بنسون داشته است و خود جرج كندي يانگ نيز بعدها پس از كناره گيري از اينتليجنس، به عضويت هيئت مديره ي اين شركت در مي آيد. سر ركس بنسون نيز پسر خاله و دوست صميمي سر استوارت منزيس، رئيس اينتليجنس سرويس بريتانيا در آن زمان، بوده و خانواده ي او نيز در ارتباط خويشاوندي با خاندان سلطنتي بريتانيا و از بزرگترين سرمايه گذاران كمپاني هاي يهودي هستند. وينستون چرچيل نماينده ي برجسته ي اين كانون قدرت در عرصه ي سياست به شمار مي رفت، بطوريكه از منزيس با عنوان "سر جاسوس وينستون چرچيل" ياد مي كنند.
نيجل وست، مورخ نيمه رسمي سرويس اطلاعاتي بريتانيا، مي نويسد: در سال 1951 يانگ طرحي را با نام رمز "عمليات باكانير" براي بازپس گيري اموال ملي شده ي شركت نفت انگليس و ايران، به دولت بريتانيا ارائه داد كه نخست وزير وقت، اتلي، آنرا رد كرد (باكانير به معني دزد دريايي است و لقبي است كه به دكتر محمد مصدق، نخست وزير ايران، نسبت داده بودند). در اواخر اين سال كه حزب محافظه كار به رهبري وينستون چرچيل به پيروزي رسيد، يانگ به قائم مقامي MI6 رسيد و آن طرح نيز با نام جديد "عمليات چكمه" به تصويب رسيد و با همكاري سيا به مرحله عمل درآمد. اما يانگ نه تنها طراح اصلي كودتاي 25 مرداد بود، بلكه وقتي آن كودتا به شكست انجاميد او با سماجت خاصي عمليات را هدايت كرد تا به نتيجه برسد. در واقع با دستگيري نصيري و تعدادي از كودتاچيان و فرار شاه از رامسر به بغداد، وزارت امور خارجه آمريكا و سيا به وحشت افتاد و دستور لغو عمليات را صادر و براي ايستگاه سيا در تهران ارسال كرد. ولي در اين لحظه ي خطير، جرج كندي يانگ ترتيبي داد كه ارسال پيام مقامات آمريكايي به مأمورانشان در تهران كه با واسطه ي ايستگاه اينتليجنس قبرس انجام مي شد به تأخير افتد و درنتيجه شبكه سيا به همكاري خود با شبكه اينتليجنس سرويس تا پايان مرحله دوم طرح كودتا ادامه داد و پيروزي نهايي عمليات در 28 مرداد تأمين شد.
درباره ي يانگ نيز علاوه بر آنچه گفته شد نوشته اند كه به ايجاد و تقويت گروههاي فاشيستي و تروريستي در بريتانيا و ايتاليا و آلمان و ساير كشورها مي پرداخته است كه در اين نوشته ي كوتاه بيان شد كه او نه فقط به عنوان يك نژادپرست ويا مأمور اطلاعاتي، بلكه در پيوند با شبكه ي بسيار گسترده تري بوده كه اهداف ويژه اي را نيز جدا از آنچه ظاهراً به نظر مي آيد دنبال مي كرده است. روزنامه گاردين در مقاله اي مي نويسد: "يانگ با پشتوانه مالي سيا فعاليت خود را بر وسائل ارتباط جمعي ايران متمركز كرد. او از طريق انتشار داستانهاي دروغ، پرداخت رشوه به روزنامه نگاران ايراني، و انجام هر نوع دسيسه ي كثيف ديگر كه لازم مي دانست، كار خود را پيش مي برد".

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: پنجشنبه 30 مهر1388 ? موضوع: ?

كشور ما پس از كودتاي 28 مرداد

كودتاي 28 مرداد كه با سرپرستي و دخالت مستقيم دولت آمريكا انجام پذيرفت محمدرضا شاه را كه با فضاحت و رسوايي از كشور ما فرار كرده بود به ايران باز گردانيده، مجدداً به تخت سلطنت نشانيد تا بدست او ملت ما را به زنجير كشيده، به غارت ثروت هاي ملي ما ادامه دهد و استقلال سياسي و اقتصادي كشور ما را لگدكوب سازد. به همين سبب هنوز چند روزي از كودتا نگذشته بود كه آيزنهاور رئيس جمهور آمريكا، كسي كه در پاسخ درخواست كمك دكتر مصدق نوشت: "... هرگاه دول متحده بخواهد به ميزان معتنابهي از طريق اقتصادي به ايران كمك كند، در حق مؤديان مالياتي آمريكا شرط انصاف را رعايت نكرده است"، با صدور اعلاميه اي 45 ميليون دلار به دولت كودتا كمك فوري داد. سپس زير سايۀ سرنيزه هاي حكومت كودتا انتخاباتي انجام گرفت كه اكثر كرسي هاي مجلس شورا و مجلس سنا را نصيب جيره خواران استعمار و عمال ارتجاع ساخت. در 14 آذرماه 1332 روابط سياسي بين دولتهاي ايران و انگليس دوباره برقرار شد. براي تصاحب و بهره برداري از منابع نفتي ايران، دولتهاي انگليس و آمريكا كنسرسيومي مركب از شركتهاي بزرگ نفتي آمريكا، فرانسه و هلند و شركت نفت انگليس و ايران (شركت سابف نفت جنوب) تشكيل دادند و سهام كنسرسيوم را بدين صورت بين خودشان تقسيم كردند: استاندارد اويل نيوجرسي 8%، سوكوني واكيوم 8%، استاندارد اويل كاليفرنيا 8%، گالف اويل 8%، شركت تگزاس 8% (بدين ترتيب 40% نصيب شركتهاي نفتي امريكا گرديد)، شركت نفت انگليس و ايران 40%، شركت هلندي رويال داچ شل 14% و شركت نفت فرانسه 6%. همچنين كنسرسيوم، دو شركت عامل يكي براي امور اكتشاف و توليد و ديگري براي انجام تصفيه، طبق قوانين هلند تشكيل داده و در ايران به ثبت رسانيد. اين دو شركت كليه عمليات اكتشاف و استخراج و تصفيه و حمل و نقل را به عهده گرفتند. اين شركتها در حقيقت عامل كنسرسيوم بودند نه عامل شركت ملي نفت ايران. زيرا سرمايۀ آنها از طرف كنسرسيوم تأمين مي شد و دستور عمل نيز از كنسرسيوم ميگرفتند. همزمان با زد و بندهايي كه در داخل و خارج كشور براي اعطاي امتياز جديد به كنسرسيوم بين المللي نفت جريان داشت، دولت زاهدي و دكتر علي اميني (وزير دارايي كابينۀ كودتا) مرتباً در راديو حرفهاي سران آمريكا و انگليس را تكرار مي كردند كه: "دنيا ديگر احتياجي به نفت ايران ندارد و اگر بخاطر فشار دولت آمريكا بعلل سياسي نبود، شركت هاي نفتي امريكا بهيچوجه به نفت ايران علاقه مند نمي شدند! علت اينكه دولت هاي امريكا و انگليس براي بهره برداري مجدد از منابع نفت ايران پيشقدم شده اند فقط از جهت كمك و مساعدت به ايران است تا در حال حاضر كمونيسم بواسطۀ فقر و استيصال ايرانيها در اين كشور ريشه ندواند!". اما وزير سوخت انگلستان در اشاره به انعقاد قرارداد جديد نفت با ايران اظهار ميداشت: "... بايد به ملت انگليس مژده دهم در اين روزها كه نفت ايران مجدداً بدست ما بجريان افتاد، خواهد توانست خيلي خيلي از آن استفاده نمايد و كمبود سوخت خود را كه بيش از سه سال بود در نتيجۀ ملي شدن نفت در ايران پديد آمده بود جبران كند" و نيوزويك مينوشت: "اكنون ديگر ترس آن نيست كه حل مسئلۀ نفت ايران، وضع همسايگان توليد كنندۀ نفت را دچار مخاطره سازد و برخلاف انتظار كاهش ميزان توليد در هيچيك از كشورهاي خاورميانه عملي نخواهد شد. افزايش ساليانه 15 ميليون تن نفت در مصرف نيمكرۀ شمالي، محصول نفت ايران را جذب خواهد كرد".
قبل از سقوط حكومت دكتر مصدق، مجامع صلاحيتدار بين المللي نظير امنيت سازمان ملل متحد و ديوان داوري لاهه، صحت اقدام دولت ايران را در ملي كردن صنعت نفت خود كه ناشي از حق حاكميت هر كشوري است تأييد نموده بودند و اقدامات دولت انگليس براي توقيف كشتي هاي حامل نفت ايران در دادگاههاي توكيو و ونيز شكست خورده و دولت ايران در آن دادگاهها حاكم شده بود. لذا براي دولت انگلستان از نظر حقوقي و قضايي جز مراجعه به دادگاههاي كشور ما جهت تعيين و دريافت غرامت نفتي خود، راه ديگري باقي نبود و هيچ مرجع صالح بين المللي ادعاي شركت نفت جنوب و دولت انگلستان را مبني بر غرامت "از دست رفتن كسب و كار" يا "عدم النفع" قانوني نميشمرد، چنانكه در سال 1938 هنگام ملي شدن نفت در مكزيك به امريكاييها نگرفت.
قانون ملي شدن صنعت نفت ايران ميگويد: "بنام سعادت ملت ايران كليۀ عمليات اكتشاف، استخراج و تصفيه و بهره برداري نفت در سراسر كشور بايد كاملاً در دست ايرانيها و دولت ايران قرار گيرد. و بند بند چ از قانون سي ام مهرماه سال 1326 واگذاري هرگونه امتياز استخراج نفت و مشتقات آنرا به شركتهاي خارجي مطلقاً منع مي كند و قانون نهم ارديبهشت ماه سال 1330 چنين مقرّر مي دارد: "شركتي بنام شركت ملي نفت ايران براي اكتشاف و استخراج و بهره برداري از قبيل تصفيه و صدور و پخش نفت و مشتقات آن تأسيس مي گردد كه داراي شخصيت حقوقي است و مدت عمليات آن نامحدود". اما دولت كودتا، چنانكه شرح آن خواهد آمد، با واگذاري اختيار اكتشاف، استخراج و تصفيه يا كلاً بهره برداري نفت جنوب به كنسرسيوم، امتياز نامۀ ننگيني به ملت ما تحميل نمود كه به مراتب بدتر از امتيازنامۀ 1933 بود.
لايحۀ اعطاي امتياز به كنسرسيوم به منظور اغفال و گمراه ساختن مردم، تحت عنوان "قرارداد فروش نفت و گاز" تنظيم و و در مجلس تصويب شد. به موجب اين قرارداد، كنسرسيوم علاوه بر اكتشاف و حفاري و استخراج و تصفيه نفت و تهيه محصولات ديگر و ضبط و ربط تأسيسات نفتي موجود، كليه حقوق و اختيارات لازمه را دارا خواهد بود كه چه در داخل حوزۀ عمليات و چه در خارج ناحيه عمليات خود از تمام اراضي و مواد معدني ديگر متعلق به شركت ملي نفت و اراضي متعلق به دولت ايران كه احتياج داشته باشد، استفادۀ بلاشرط مجاني و مانع للغير كند. همينطور از هر آبي كه روي زمين يا زيرزميني يا درحال عبور از زمينها بوده باشد استفاده نمايد و در همه جا شركت ملي نفت ايران مكلف است اگر آب و زمين متعلق به مالكين خصوصي حتي مورد احتياج مالك بوده باشد، بدون تأخير، آن اراضي و مياه را براي شركتهاي عامل كنسرسيوم خريداري يا اجاره كند و بهاي آنهم نبايستي از قيمت بازار يا اجاره بهاي معمولي تجاوز كند و آن اراضي و مياه بايد بدون هيچگونه قيد و شرطي بعنوان داشتن حقوق و بدون هيچگونه پرداخت ديگري تا آخر مدت قرارداد در تصرف شركتهاي عامل باشد. به علاوه به موجب مادۀ 4 اين قرارداد، اختيارات وسيعي براي "ايجاد خطوط آهن و بنادر و سرويس هاي تلفن و تلگراف بي سيم و تسهيلات مربوط به هواپيمايي در ايران" به كنسرسيوم واگذار شده است. استفاده از اين اختيارات منوط به موافقت قبلي و كتبي ايران است ولي دولت ايران نبايد "بدون دليل موجه از موافقت مزبور خودداري و يا در اعلام اين موافقت تأخير نمايد". در مقابل وظايف شركت ملي نفت در ماده 17 اين قرارداد بدين صورت تعيين شد: شركت ملي نفت ايران عمليات غير صنعتي از قبيل خانه سازي، راه سازي و راه داري، بهداشت و رفاه اجتماعي، اداره نمودن تالارهاي غذاخوري و رستورانها و فروشگاههاي البسه، حفظ اموال تنظيم وسايل نقليه عمومي و فراهم ساختن آب و برق مورد مصرف اهالي و هرگونه كارهاي ديگري را كه ارتباط مستقيم با بهره برداري و ايتخراج و تصفيه و صدور نفت نداشته باشد عهده دار خواهد بود. (و درست به همين دليل لزوم تغيير اساسنامۀ شركت ملي نفت احساس گرديد و اساسنامه اين شركت تغيير يافت). ماده 41 قرارداد فروش نفت و گاز چنين ميگويد: "هيچگونه اقدام قانونگذاري يا اداري اعم از مستقيم يا غير مستقيم و يا عمل ديگري از هر قبيل از طرف ايران يا مقامات دولتي در ايران (اعم از مركزي و محلي) اين قرارداد را الغاء نخواهد نمود و در مقررات آن اصلاح يا تغييري بعمل نخواهد آورد و مخل حسن اجراي مقرّرات آن نخواهد شد". درحالي كه وضع قانون از بارزترين نمونه هاي حق حاكميت هر ملتي است و لذا هيچ مجلس قانونگزاري نميتواند حق حاكميت ملتي را ولو براي مدتي محدود سلب نمايد.
قرارداد "فروش نفت و گاز" براي شركت هاي نفتي امريكا و انگليس در كشور ما حقوق خارج مملكتي يعني نوعي كاپيتولاسيون را به رسميت شناخت و به آنها اجازه داد كه در صورت بروز اختلاف به دادگاههاي كشورهاي ديگر مراجعه كنند. حال آنكه حق حاكميت ملي ايجاب ميكند كه در صورت پيش آمدن اختلاف بين دولت ايران و شركتهاي عامل نفت كه مباشر و كارگزار آن دولت ميباشد، به دادگاههاي كشور مراجعه شود. ذكر اين نكته ضروري است كه در اغلب ممالك مشرق زمين مثل تركيه و اسرائيل و پاكستان و هندوستان كه بهره برداري از نفت طبق قوانين مخصوص كشورهاي خارجي قرار مي گرفت، در صورت بروز اختلاف، آن شركتها حق رجوع به حكميت يا دادگاههاي خارجي را نداشتند و بايد به مراجع قضايي محلي رجوع مي كردند. اما دولت كودتا برخلاف حق حاكميت ملي ما پذيرفت كه اولاً شركت هاي عامل نفت طبق قوانين هلند تأسيس و دفتر مركزي آنها در آن كشور قرار گيرد تا خواه ناخواه هنگام بروز اختلاف، رسيدگي در محاكم هلند انجام پذيرد و ثانياً تغيير مقررات قرارداد "متكي بر اصول مورد تصديق ملل متمدن باشد" و چون اصول مشترك بين كشورهاي متمدن بهيچوجه معين و روشن نيست، مبنايي كه براي تشخيص معني قرارداد معين شده به اندازه اي كشدار و قابل انعطاف است كه داور تقريباً هرچه را بخواهد ميتواند در قالب مأخذ مذكور در قرارداد ريخته و به عنوان اصول حقوقي مورد قبول كشورهاي متمدن توجيه كند.
حدود حوزۀ امتياز و شعاع عمليات كنسرسيوم خيلي بيشتر از حوزۀ فعاليت شركت سابق نفت تعيين گرديد. زيرا علاوه بر قسمتي از خاك بلوچستان، قسمت جنوبي استان كرمان، تمام استان فارس، قسمت جنوبي استان اصفهان و تمام استانهاي خوزستان و لرستان و بروجرد و ملاير و صفحات جنوبي كرمانشاهان "جزاير خارك و شعيب و هندورايي و كيش و قشم و هنگام و هرمز و ناحيه اي كه در داخل خطي سه ميل فاصله در دريا از پست ترين جزر هريك از اين جزاير واقع است (فلات قاره)" در اختيار كنسرسيوم قرار گرفت. علاوه بر اين، مادۀ 49 امتيازنامه، مدت قرارداد را 25 سال از تاريخ اجرا تعيين ميكرد. اما در حقيقت امر، مدت قرارداد چهل سال بود يعني دو سال هم بيشتر از مدت باقيماندۀ قرارداد 1933! زيرا در قرارداد ذكر شده بود كه كنسرسيوم ميتواند با يك اخطار قبلي، مدت قرارداد را سه دورۀ پنج ساله تمديد نمايد و اين اختيار يكطرفه و منحصر به كنسرسيوم است. يعني دولت ايران نمي تواند با تمديد سه دورۀ پنج سالۀ مزبور موافقت نكند و مجبور به قبول آن است. راجع به نحوۀ نظارت دولت ايران در عمليات شركتهاي عامل نفت نيز، جزءِ د مادۀ سوم قرارداد چنين مقرّر ميداشت: از هفت نفر اعضاي هيئت مديره هريك از شركتهاي عامل، دو نفر ايراني خواهند بود. اين دو نفر مسئوليت اجرايي نداشته فقط در جلسات هيئت مديره شركت خواهند كرد اما خواهند توانست هرگونه اطلاعاتي كه براي انجام وظيفۀ مديريت لازم داشته باشند از شركتها دريافت دارند. بند 1 جزءِ ح مادۀ چهار نيز ميگفت اين نظارت بايد بگونه اي باشد كه مانع پيشرفت و يا كندي عمليات شركتهاي عامل نشود و تشخيص اين امر نيز بعهدۀ كنسرسيوم است!
حال جالب است ببينيم كه در برابر واگذاري چنين امتيازي ننگين، چه چيزي عايد ملت ايران گرديد؟ هنگام تشكيل كنسرسيوم، شركت هاي آمريكايي، سرقفلي كل سهام امتيازي را كه در اختيار "شركت نفت انگليس و ايران" قرار ميگرفت، تا پايان سال 1993 يك ميليارد دلار تعيين كردند كه از اين مبلغ، مقرّر شد 40% آن بصورت سهم و 60% بقيه (يعني 600 ميليون دلار) بصورت پرداخت به دلار به آن شركت تعلّق گيرد. از آن 600 ميليون دلار، شركتهاي آمريكايي 90 ميليون دلار آنرا بايد به محض تصويب قرارداد از طرف مجلسين ايران، در سه نوبت به شركت نفت ايران و انگليس بپردازند و پانصد ميليون دلار باقي را در عرض 35 يا 40 سال خواهند پرداخت. اما وقتي در مجلس اين قضيه بيان شد، دكتر اميني وزير دارايي گفت: "اساساً يك ميليارد دلاري در بين نيست و در قرارداد هم چنين مطلبي نيست و اگر خودشان با هم قراري گذاشته باشند به ما مربوط نيست"!
باتوجه به اينكه قبل از سقوط حكومت دكتر مصدق مراجع بين المللي براي شركت نفت انگليس و ايران جز دريافت غرامت تأسيسات نفتي حق ديگري قائل نبودند، اگر دولت ايران ميخواست امتياز نفت جنوب را به شركت هاي خارجي واگذار كند، سرقفلي يا پذيرۀ پرداختي بابت آن امتياز منحصراً به دولت ايران تعلّق ميگرفت نه شركت نفت انگليس و ايران. اما ملت ايران نه فقط از اين حق مسلّم محروم شد و نتوانست مطالبات خود را از شركت انگليس و ايران وصول كند، بلكه بدهكار هم شد! زيرا به غير از بهاي هشت ميليون و پانصد هزار تن مواد نفتي كه شركت نفت جنوب از تاريخ ملي شدن صنعت نفت (29 اسفند 1329) تا خلع يد (29 خرداد 1330) از ايران صادر كرده، و نفتي كه در همان زمان كشتي هاي انگليسي بدون دادن رسيد قاچاق ميكردند، و 5/1 ميليون تن نفت تصفيه شدۀ موجود در مخازن آبادان كه توسط ايرانيها و به خرج شركت ملي نفت تصفيه شده بود و كنسرسيوم بدون هيچ پرداختي آنرا تصرف نموده تعهد كرد كه "در تاريخ انقضاي مدت قرارداد، همان مقدار نفت خام در مخازن باقي بگذارد!" و موارد ديگري از جمله تفاوت قيمت حقيقي طلا و قيمت محاسبه شدۀ آن در قرارداد تحميلي 1933 براي دولت ايران، و موارد ديگري كه حق ايران ضايع شده بود، 781 ميليون ليره مطالبۀ حداقل دولت ايران بود كه شركت نفت جنوب ملزم به پراخت آن بود، اما از آن مبلغ نيز در نهايت فقط 51 ميليون ليره به حساب ايران منظور كرد! اما در مقابل 143 ميليون ليره بعنوان غرامت، عدم النفع و استهلاك تأسيسات شركت نفت جنوب، آن شركت از دولت ايران دريافت كرد. و در ازاي اين غرامت پرداختي، دولت ايران نه تنها مالك و اختياردار تأسيسات نفت جنوب نشد، بلكه آن تأسيسات را مجاناً و مادام العمر يعني تا مدتي كه قابل استفاده اند در اختيار كنسرسيوم قرار داد. نكتۀ بسيار عبرت انگيزي كه در اينجا وجود دارد اين است كه طي چهل و پنج سال، يعني از 1288 كه بهره برداري از منابع نفت جنوب توسط شركت نفت انگليس و ايران آغاز گرديد، تا 1333، از منابع نفتي ما جمعاً چهار ميليارد و پانصد و پنجاه ميليون دلار عايد دولت انگليس شد اما كل وجهي كه در اين مدت به دولت ايران پرداخت گرديد 450 ميليون دلار بود. و همانطور كه ديديم، با انعقاد قرارداد با كنسرسيوم، نه فقط 400 ميليون دلار بعنوان غرامت از ما پس گرفته شد، بلكه يك ميليارد دلار بابت سرقفلي نيز بحساب ملت ايران برداشت شد (درحالي كه حتي كشورهايي نظير عراق و عربستان سعودي نيز بي آنكه غرامتي پرداخته يا تأسيسات نفتي را خريده باشد، نصف عوايد از نفت استخراج شده را دريافت ميداشتند). مطلب مهم ديگر اينكه هم تعيين قيمت نفت در خليج فارس و هم احتساب هزينه هاي توليد، هر دو را كنسرسيوم عهده دار بود و كوچكترين تضميني وجود نداشت كه قيمت تعيين شده قيمت واقعي بوده و در احتساب هزينۀ توليد حسابسازي نشده باشد.
دولت كودتا پس از فراغت از "حل مسئلۀ نفت" با تبعيت از سياست جنگ سرد آمريكا و براي تكميل خط جبهۀ ضد شوروي در خاورميانه به پيمان نظامي بغداد پيوست و در 1337 يك قرارداد نظامي دوجانبه بين ايران و آمريكا در آنكارا به امضا رسيد كه مطابق با آن بنا به تقاضاي ايران، در صورت بروز "تجاوز مستقيم يا غير مستقيم" يعني در صورت وقوع قيام هاي ملّي و اوج جنبش هاي توده اي، دولت آمريكا اجازه دارد سپاهيان خود را وارد ايران كند. "سازمان اطلاعات و امنيت كشور" يا همان ساواك نيز به همين منظور تشكيل شد و سياهچالها و شكنجه گاههاي زيادي در كشور بوجود آورد.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: پنجشنبه 16 مهر1388 ? موضوع: ?

مسئوليت جبهه ملي و حزب توده در شكست نهضت ملي ايران

مسئوليت جبهه ملي در شكست نهضت ملي ايران: 1. رهبري جبهه ملي به علت پيوستگي كه خود به حاكميت داشت در مبارزۀ ضد استعماري قاطع و بي گذشت نبود و قدرت اصلاحات اساسي و بنيادي را در كشور نداشت. 2. عدم تجانسي كه در ميان عناصر تشكيل دهندۀ جبهه ملي وجود داشت، كه از افراد دموكرات و ملي گرفته تا وابستگان به طبقات مختلف هيئت حاكمه و عمال امپرياليسم انگليس و آمريكا، در آن شركت داشتند، آشكارا نشان ميداد كه اين جبهه قابل دوام نيست و چنانكه ديديم در لحظات حساس مبارزه (قطع رابطه با انگلستان و رد آخرين پيشنهاد مشترك انگليس و امريكا) عمال امپرياليسم كه رياكارانه در جبهه ملي جاي گرفته بودند، نقش خرابكارانۀ خود را ظاهر ساخته و آن جبهه را از داخل متلاشي كردند. 3. از آغاز مبارزه براي ملي كردن صنعت نفت، دكتر مصدق و جبهه ملي همواره وصول به اين مقصود را فقط در مبارزۀ خارجي و مذاكرات پياپي و بي سرانجام با مقامات انگليسي و امريكايي جستجو كرده و چنين تصور مينمودند كه مبارزه در صحنۀ بين المللي به تنهايي قادر خواهد بود كه اجراي ملي كردن صنعت نفت را تضمين نمايد. البته نظرات و حسابهاي دولت دكتر مصدق دربارۀ ارزش قانوني عمل ملي كردن از نظر حقوق بين المللي و اينكه شرايط جهاني در آن زمان به دولت انگليس اجازۀ دخالت نظامي را در ايران نميداد، كاملاً صحيح و بجا بود و نتايج مثبت خود را نيز در جريان مبارزه ببار آورد. اما دكتر مصدق و ياران او به شرط اصلي و پايۀ اساسي پيروزي در مبارزۀ نفت مبني بر اينكه اين مبارزه قبل از هرچيز ميبايست در داخل كشور و بر اساس غلبۀ نيروهاي ضد استعمار داخلي بر عوامل و تكيه گاههاي استعمار در كشور ما استوار باشد كوچكترين توجهي نكردند. جريان مبارزه بخوبي نشان داد هنگاميكه دولت دكتر مصدق از نظر داخلي وضع استوارتر و پايدارتري داشته و دشمنان داخلي را به عقب رانده، در صحنۀ بين المللي نيز غلبه با او بوده است و برعكس هرموقع كه در سياست داخلي تزلزل و ترديد به خود راه داده و در پيكار با دشمنان داخلي سهل انگاري و مماشات پيش گرفته، در كادر جهاني نيز مجبور به عقب نشيني شده است. لذا يكي از بزرگترين اشتباهات دكتر مصدق و جبهه ملي در اين بود كه قدرت اصلي دشمن را در خارج از ايران تصور ميكرد حال آنكه دشمن خود بزرگترين حربه اش را همواره در داخل كشور بصورت عوامل، مزدوران و پايگاههاي داخلي به حساب مي آورد و در مواقع لزوم با استفاده از وجود آنها در ميان هيئت حاكمه و مقامات لشكري و كشوري دست به خرابكاري، ترور و كودتا ميزد. تحكيم پايۀ پيروزي نفت فقط بوسيلۀ درهم شكستن پايگاههاي داخلي استعمار و منكوب كردن عمال و مزدوران آن در سراسر كشور با تكيه به اراده و نيروي مردم امكان پذير بود و لاغير. 4. استفاده از رقابت دولتهاي انگليس و آمريكا بر سر تقسيم بازارها و منابع جهاني تا هنگامي كه مبارزۀ ملت ايران بصورت خطر مشتركي براي هر دو دولت آمريكا و انگليس در نيامده بود، اقدامي بود تماماً درست و منطقي. اما فراموش كردن ماهيت اين رقابتها و تصور اينكه دولت آمريكا بخاطر منافع ملت ايران معادلات بين المللي خود را دچار مخاطره ساخته و از متحد اصلي خود، دولت انگلستان، روي برخواهد تافت تصوري بود باطل و خطا. 5. رهبران نهضت ملي براي متشكل كردن و رهبري سازمان يافتۀ توده هاي مردم، هيچ اقدام اساسي بعمل نياوردند. دكتر مصدق و همكارانش لازمۀ مبارزۀ ضد استعماري را سازش و مماشات با هيئت حاكمه دانسته و براي حفظ و ادامۀ اين سازش حاضر به تسليم و گذشت ميشدند. آنها تصور ميكردند كه با نشست و برخاستهاي نمايندگان مجلس و تظاهرات خلق الساعه، پراكنده و بي نقشۀ مردم كار مبارزۀ ضد استعماري پايان پذيرفته و نفوذ استعمارگران براي هميشه از كشور ما رخت برخواهد بست. آنها دشواري و طولاني بودن راه را پيش بيني نميكردند و لذا با استفاده از فرصت هاي مناسب، خود را براي مقابله با حملۀ كينه توزانه و سبعانۀ ارتجاع و استعمار آماده نميساختند. اگر جبهه ملي از ملاحظه كاري و مدارا نسبت به دربار و هيئت حاكمه دست بر مي داشت و تنها به نيروي متشكل مردم تكيه ميزد، تكليف خود را با دربار و مزدوران آمريكا و انگليس روشن مينمود و مردم را در جريان توطئه چينيها و خيانتهاي آنها ميگذاشت، خيانتكاران را بشدت مجازات مينمود و به آنها امكان نميداد كه با جسارت و وقاحت بيشتري اعمال ننگين خود را دنبال كنند به خوبي ميتوانست جلوي آشوبها، توطئه ها و كودتاها را سد كرده و آخرين حربۀ دشمن را از دست او بگيرد. تا استعمارگران نتوانند به اتكاءِ عوامل و پايگاههاي خود نهضت ملي ايران را گرفتار ناكامي و شكست سازند. لكن رهبران جبهه ملي نتوانستند روابط خود را با هيئت حاكمه قطع كنند و از تمايلات شوم آن پيروي ننمايند. دكتر مصدق در دوران حكومت خود چندبار با توطئه ها و كارشكني هاي عوامل استعمار و ارتجاع روبرو شد و هربار با پشتيباني افكار عمومي از خطر نجات يافت. اما به محض رفع خطر فوري او و همكارانش بجاي اينكه آتش مبارزه را تندتر و شعله ور تر سازند و از راه سازماندهي و رهبري صحيح، مردم را به مبارزۀ پيگير و جدي جلب نمايند، از يكطرف با دادن اطمينان خاطر آنها را به سكوت و آرامش دعوت نمودند و از طرف ديگر با اغماض و پرده پوشي نسبت به توطئه گران اصلي، موجب گمراهي مردم شدند و اين نتيجه اي نداشت جز يأس و نا اميدي مردم و از دست دادن روح مبارزه جويانۀ آنها و كناره گيريشان از ميدان مبارزه. 6. از نظر اقتصادي دولت ميتوانست با افزايش ماليات مستقيم بر سرمايه هاي بزرگ و املاك وسيع و تحصيل مالياتهاي معوّق، قسمتي از كسر بودجۀ خود را جبران نمايد. درحالي كه از عايدات بودجۀ كشور در سال 1329، 32% را ماليات غير مستقيم و تنها 5/11% را ماليات مستقيم تشكيل ميداد كه قسمت اعظم آن نيز از پيشه وران و بازرگانان كوچك دريافت ميشد. يعني سرمايه داران و مالكين بزرگ ماليات ناچيزي ميپرداختند. همچنين دولت ميتوانست از اعتبار مالي ارتش كه يك سوم بودجۀ كل كشور را به خود اختصاص ميداد بكاهد و براي جبران كسر بودجۀ خود استفاده كند كه از آن نيز چيزي نكاست. 7. امكان استفاده از امكانات بلوك شرق براي رفع بحران اقتصادي كشور نيز در اوايل اجراي قانون ملي كردن وجو داشت و هنگامي كه دولتهاي چكسلواكي و لهستان پيشنهاد خريد نفت به ايران دادند دكتر مصدق از فروش نفت به آنها خودداري كرد و پيشنهادهاي كشورهاي كمونيستي را ناديده گرفت تا باصطلاح بهانه بدست دولت آمريكا ندهد. و در مقابل تمام سعي خود را براي فروش نفت به دنياي غرب بكار برد و اينهم ناشي از اميد و اطمينان بي حد و حصر دولت به ياري و حمايت آمريكا و ادامۀ سياست دلجويي و محافظه كاري در براير دولت آمريكا و پرهيز از هرگونه اقدامي كه موجبات رنجيدگي آن دولت را فراهم سازد بود كه يكي از نتايج نامطلوب ديگر آن نيز ابقاءِ مستشاران نظامي آمريكايي حتي پس از تصميم مشترك آمريكا و انگليس براي سرنگون كردن دولت دكتر مصدق بود. البته پس از آنكه دكتر مصدق از فروش نفت به كشورهاي غربي مأيوس شد و محاصرۀ اقتصادي انگليس رو به شدت نهاد وي تصميم گرفت از فروش نفت به شوروي و كشورهاي كمونيستي استفاده كند كه متأسفانه در آن موقع نيز به دليل تغيير سياست جهاني دولت شوروي يا بعلل ديگري كه براي ما معلوم نيست بلوك شرق از خريد نفت ايران امتناع ورزيد.
مسئوليت حزب تودۀ ايران در شكست نهضت ملي ايران: سرتاسر روز 28 مرداد، اعضا و طرفداران حزب توده كه از شدت غليان خشم و نفرت سر از پا نمي شناختند و خون جگر مي خوردند، هرچند ساعت يكبار با رابطين حزبي در تماس بوده و از آنها دستور عمل حزبي ميخواستند. گذشته از اعضا و طرفداران حزب حتي مردم غير حزبي كه قلباً مدافع نهضت ملي بودند با مراجعه به دوستان و آشنايان حزبي خود از آنها ميپرسيدند كه حزب توده چرا اقدام نمي كند؟ اما جواب همگي يكسان بود: "هنوز دستوري از بالا نرسيده است!". انتظار به حق همگان اين بود كه رهبري حزب تودۀ ايران لااقل به همان اندازه كه از مردم هشياري و آمادگي طلب مي كند و دربارۀ وقوع كودتاي دوباره هشدار ميدهد، خود نيز هشيار و آماده باشد و نقشۀ خنثي كردن كودتا را چه از راه برپا كردن تظاهرات خياباني و چه به وسيلۀ مقاومت مسلحانه، از مدتها قبل فراهم ساخته باشد. اما نه تنها سياست نادرست و نفاق افكنانۀ رهبري حزب توده در جريان مبارزۀ نفت يكي از علل اصلي پراكندگي در نهضت و مبارزۀ ضد استعماري ملت ايران بود، بلكه سياست درون حزبي آن نيز از ايرادات جدي و اساسي رنج ميبرد. بطوريكه حتي وقتي كميتۀ مركزي حزب دربارۀ واقعۀ 28 مرداد، به دليل نداشتن هيچ خط مشي مشخص و سرعت كافي در اتخاذ تصميم از خود انتقاد ميكند، ميگويد: "ما ميبايست به انواع وسايل دست به كارهاي تهييجي ميزديم و مردم را به تظاهرات عليه كودتاچيان دعوت و تشويق مينموديم" درحالي كه در همان زمان، هفتصد نفر از فعال ترين، شجاع ترين و فداكارترين افسران و درجه داران ارتش شهرباني و ژاندارمري كه پستهاي مهمي را در اختيار داشتند، عضو سازمان نظامي حزب توده و گوش به فرمان حزب بودند و با دستور حزب ميتوانستند انبار اسلحه و مهمات را در اختيار افراد حزب قرار دهند و خود عليه كودتاچيان وارد عمل شوند. البته در آن زمان هيچ كس جز رهبران حزب از وجود اين سازمان گستردۀ نظامي خبر نداشت و به همين دليل بار سنگين شكست نهضت ملي، بيش از همه بر دوش رهبران حزب تودۀ ايران و ناشي از عدم لياقت آنها در سازماندهي، تصميم گيري، آمادگي و واقع بيني آنها بود. زيرا حزب توده تنها نيروي مردمي متشكل در ايران بود و در دورۀ نخست وزيري دكتر مصدق نيز در مبارزات صنفي خود مشكلات زيادي نداشت و لااقل از نهم اسفند 31 به بعد بصورت نيمه علني فعاليت ميكرد. درضمن لازم به ذكر است كه دربارۀ احتمالات گوناگوني نظير تساط عمال كودتا در بعضي از شهرستانها و استانها و ايجاد آشوب ميان عشاير، بديهي است كه دربارۀ كودتا چنين احتمالاتي قابل پيش بيني بود، اما هر دسته اي كه مركز كشور را در اختيار ميگرفت امكان موفقيت بيشتري داشت مخصوصاً باتوجه به اينكه از يك حكومت قانوني كه طرفداراني در دستگاه دولتي داشت دفاع ميشد.
پس از كودتاي 28 مرداد، رهبري حزب شروع به تعليم افراد حزبي براي آغاز جنگهاي چريكي نمود و به ساختن و جمع آوري اسلحه پرداخت و ستادي مركب از اعضاي هيئت اجرائيه و چند نفر از هيئت دبيران سازمان نظامي جهت ادارۀ اين كار تشكيل داد. اما در روش خود هيچ تغييري بوجود نياورد و با همان روش نيمه علني، به برگزاري اعتصابات و ميتينگ هاي موضعي، پخش تراكت، نوشتن شعار بر روي ديوارها، فروش روزنامه و تمبر و امثال آن پرداخت و كودتا را نظير يك تغيير كابينۀ معمولي تلقي كرد. اما هيچ كوشش جدي اي به منظور حفظ كادرها و سازمانهاي حزبي و مصون نگه داشتن آنها از تعقيب و فشار پليس به عمل نياورد. به همين دليل روز 21 مرداد ماه 1333 با دستگيري سروان اخراجي، عباسي، كه مدتها تحت تعقيب فرمانداري نظامي تهران بود و رهبري حزب نيز از اين مسئله اطلاع داشت، حادثۀ دردناكي شروع گرديد كه به دستگيري 600 نفر افسر وابسته به حزب توده و اعدام 27 نفر از آنها منجر شد. با كشف سازمان نظامي، ستون فقرات حزب تودۀ ايران شكسته شد و در مدت زمان محدودي چاپخانه هاي حزب، مخفيگاهها، سلاح ها و اكثريت قاطع كادرهاي حزب از بالا تا پايين به چنگ فرمانداري نظامي افتادند و از هيئت اجرائيۀ حزب سه نفر (دكتر يزدي، دكتر بهرامي و مهندس علوي) دستگير شدند و دو نفر (دكتر كيانوري و دكتر جودت) به خارج از ايران فرار كردند. با دستگيري خسرو روزبه، اين فرزند قهرمان ملت ايران، كه در اثر خيانت به دام فرمانداري نظامي تهران افتاد و تا واپسين دم شجاعانه و قهرمانانه از آرمانهاي خود دفاع نمود، سازمان حزب تودۀ ايران به معناي واقعي كلمه متلاشي شد. خسرو روزبه بعنوان آخرين سخن در دادگاه نظامي چنين گفت:
"... اگر من در محضر دادگاه با صراحت هرچه تمام تر از عقايد و نظرات سياسي و اجتماعي خودم دفاع كردم نه بخاطر آن بود كه به طور مطلق مرگ را شربتي شيرين و گوارا بدانم. مردن به هر حال ناگوار است به ويژه براي كساني كه صاحب عقيدهع هستند و قلبشان آكنده از اميد به آينده، اميد به آينده اي روشن و تابناك است. ولي زنده ماندن به هر قيمت و به هر شرط نيز شايستۀ انسانها نيست. زيرا هرگز راه نبايد هرف را منتفي سازد... هركس وظيفۀ تاريخي مشخصي دارد. عباسي وظيفه داشت بميرد و حرف نزدند ولي من وظيفه دارم بميرم و حرف بزنم... من زماني دستگير شدم كه ديگر هيچ راز مكتومي وجود نداشت. بهرامي ها، قريشي ها و مخصوصاً عباسي از سير تا پياز گفته بودند. حتي مطالبي كه فقط دو نفر از آن واقف بودند مثلاً فقط من و عباسي از آن اطلاع داشتيم افشا شده بود. حجم اطلاعات دستگاه براستي ده برابر مجموعه اطلاعات من بود... من به اين جهت در ايران ماندم تا عليرغم همۀ خطرات جاني، كاري را كه امثال يزدي ها و بهرامي ها و قريشي ها و شرميني ها انجام نداده بودند انجام دهم. در حلقۀ كارزار جان دادن ؛ بهتر كه گريختن به نامردي."
از اشتباهات و در واقع نابخردي هاي آشكار رهبري حزب، تخليه نكردن مخفيگاه عباسي پس از دستگيري او بود. از زماني كه او را دستگير كردند تا روزي كه اطلاعات فاش شد و بقيه اعضا دستگير شدند 10 روز به طول انجاميد. در تمام اين مدت نه تنها خانۀ او را تخليه نكردند، و نه تنها حتي يك مراقب هم در كوچۀ پشت در خانه يا در حياط منزل نگذاشتند، بلكه "محقق" كه پست بسيار كليدي تر از عباسي داشته و مسئول دفتر رمز و كاملاً مخفي بوده در آن مدت در همان خانه سكونت داشته است. بدين ترتيب 10 روز پس از دستگيري عباسي و درحالي كه در اين مدت رهبران حزب هيچ تماسي نتوانسته بودند با او بگيرند، مأمورين فرمانداري نظامي وارد خانۀ عباسي مي شوند و محقق را كه مشغول بررسي و كار در دفترچه هاي رمز بوده دستگير ميكنند. يكي از اعضاي سازمان مينويسد: "هيئت اجرائيۀ كميته مركزي اصرار داشتند كه من مخفي نشوم. مرحوم سروشيان را كه عضو كميتۀ يازده نفري و داراي وضع وخيمي بود آنقدر در مخفي كردنش سستي كردند كه سرانجام گرفتار و اعدام شد. عدم درك درست وقايع، نداشتن تجربۀ كافي، داشتن نقطه نظرهاي خصوصي، فكر حفط منافع شخصي و اختلافات بچگانه و كثيف بين آقايان رهبران، سبب شد كه سازمان نظامي دربست لو برود و تمام افراد آن بجز تعداد كمي كه آنها هم با ابتكار شخصي بدون توجه به دستورات حزب مخفي شدند، گرفتار گردند. بهترين افسران ميهن پرست و گلهاي سرسبد جنبش ضد استعماري وطن دسته دسته تيرباران شدند و افتخارات حزب تودۀ ايران بعلت وجود رهبران بي شخصيت و ترسو بگورستان منتقل گرديد و اگر در حال حاضر بخواهيم نتيجۀ پانزده سال مبارزه و فداكاري هاي قهرمانانۀ افراد حزب را كه رهبري خائنانۀ عده اي ضعيف النفس را گردن نهادند ببينيم بايد راه قبرستان را در پيش گيريم و قبرها را شماره كنيم."
البته حزب تودۀ ايران طي دوران فعاليت خود به بزرگترين سازمان سياسي پيشرو كشور ما مبدل گرديد و مردم را با طرز تفكر علمي آشنا نموده، اصول تشكيلاتي و فعاليت جمعي و اسلوب مبارزۀ علني و مخفي را در كشور ما رايج ساخت، اما به علت داشتن رهبراني كه صلاحيت و شايستگي رهبري چنين حزبي را نداشتند، با وجود تودۀ حزبي متشكل از زبده ترين، فداكارترين و فهيم ترين فرزندان خلق (افرادي كه در كليۀ مبارزات مظهر و نمونۀ فداكاري ها و شايستگي ها بودند) در حساس ترين لحظات تاريخ ايران چه از نظر سازماني و چه از لحاظ فكري به شكست و اضمحلال كشانده شد. و براي مردم ايران كه حاصل قربانيها و جانبازيهاي نسلي از پر ارج ترين فرزندان خود را به دست رهبراني نا صالح و نالايق بيهوده از دست داده بود، راهي پر شكنجه و عذاب باقي گذاشت تا با نثار جان عزيزترين و ارجمندترين فرزندان خود گذشته ها را جبران كنند تا به كسب ابتدايي ترين حقوق انساني و نعمت آزادي نائل شوند.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: سه شنبه 7 مهر1388 ? موضوع: ?

كودتاي 28 مرداد و شكست نهضت ملّي – استقرار ديكتاتوري نظامي در ايران

فرمان نخست وزيري زاهدي بدين ترتيب صادر گرديد كه مأموران سياسي امريكا در ايران از محمدرضا شاه برگۀ سفيدي را مهر گرفتند تا از ميان كانديداهاي نخست وزيري كسي را انتخاب كنند كه مورد اعتمادتر بوده و قادر به انجام كودتا باشد. و چون سرلشكر زاهدي بيش از همه حائز اين شرايط بود، بدستور سفارت آمريكا، هيراد، منشي شاه، فرمان را به نام او پر كرد. اين مطلب را دكتر مصدق نيز در دادگاه نظامي تأييد كرده گفت: "... من آنشب دستخط را نگاه كردم. ديدم اول صحّه شده و بعد نوشته شده است. معلوم بود از آخرش كه كلمات نميرسيد و گشاد گشاد نوشته شده بود تا به امضا برسد."
بعد از ظهر روز 27 مرداد، هنگامي كه فرمانداري نظامي ختم تظاهرات مردم را اعلام ميداشت، به دستور آيت الله بهبهاني، محمود مسگر و طيب و رمضان يخي با عده اي از ياران خود به خيابانهاي لاله زار و نادري ريخته به كمك و همراهي جمعي از گروهبانان ارتش كه لباس شخصي به تن داشتند به تظاهرات شاهپرستانه پرداختند. اين تظاهرات صبح روز 28 مرداد نيز به طور پراكنده به سركردگي شعبان بي مخ و طيب و غيره و توسط دسته هاي مزدور و اوباش مجهز به چوب و چماق و افراد بيكاره اي كه با دريافت پول سوار كاميونها و اتوبوسها ميشدند در خيابانهاي تهران ادامه يافت و سپس فواحش و "خانم رئيس ها" كه به نفع شاه شعار ميدادند و عكس اعليحضرت را در دست داشتند به ميدان آمدند. توأم با اين تظاهرات، جمعي از گروهبانها و رنجرهاي ارتش كه بعضي از آنها لباس مبدّل و برخي لباس فورم به تن داشتند به منظور ارعاب مردم شليك هاي هوايي ميكردند. همينكه تظاهركنندگان به ميدان بهارستان رسيدند به غارت ادارات روزنامه هاي ضد درباري و كلوبها و سازمانهاي طرفدار دكتر مصدق و يا وابسته به حزب توده پرداختند. در عين حال مغازه داران و بازاريان را وادار به تعطيل كردند.
اما با وجود غارت و تخريب و ايذاءِ مردم، فرمانداري نظامي كه جهت ممانعت از تظاهرات ضد درباري روز 27 مرداد ختم تظاهرات را اعلام داشته بود براي جلوگيري از اعمال ننگين چاقوكشان و اوباش اقدامات جدي به عمل نياورد. كودتاچيان قبل از آغاز كودتا براي جلب نظر مساعد فرماندهان واحدهاي ارتشي مقيم تهران و حداقل بيطرف ساختن آنها، با فرماندهان مزبور (نوذري، اشرفي، شاهرخ، پارسا، ممتاز) در تماس و مذاكره بودند. اما دكتر مصدق با وجود اينكه از فعاليت پشت پرده اطلاع كافي داشت با اعتماد به فرماندهان واحدهاي ارتشي مقيم تهران (كه از ميان آنها نوذري و اشرفي با شركت در كودتا و شاهرخ و پارسا با سكوت تأييد آميز خود راه كودتاچيان را هموار ساختند) و با پيروي از سياست هميشگي خود كه مبتني بر مماشات بود، حتي پس از شروع كودتا عمق حادثه را درك نمي كرد. به همين لحاظ عليرغم درخواست و اصرار ياران صديقش مبني بر اعلام راديويي آغاز كودتا و استمداد از مردم كشور از اين كار خودداري نمود. اقدامي كه ميتوانست تظاهرات وسيع و دامنه دار مردم سراسر كشور را برانگيزد و به احتمال قوي موجبات شكست كودتا را فراهم آورد.
بدين ترتيب در حاليكه رهبران نهضت ملّي ايران دچار تزلزل و ترديد بودند، واحدهاي نظامي كودتا به دنبال اراذل و اوباش وارد عمل شدند و نقاط حساس شهر را از جمله ادارۀ تبليغات و راديو، به تصرف درآوردند و خانۀ دكتر مصدق را محاصره نمودند. ساعت 5/3 بعد از ظهر 28 مرداد، سرلشكر زاهدي سقوط دولت دكتر مصدّق و انتصاب خود را به مقام نخست وزيري از راديو اعلام كرد. در آن روز تنها مقاومت جدي كه در برابر كودتاچيان نشان داده شد از طرف گارد محافظ خانۀ دكتر مصدق بود. افراد گارد مزبور به فرماندهي سرهنگ ممتاز تا ساعت 5/7 بعد از ظهر سرسختانه و تا آخرين فشنگ جنگيدند. تمام اين جريانات در برابر چشمان حيرت زدۀ طرفداران دكتر مصدق كه در هيچ سازمان استواري متشكل نبودند و پيروان حزب تودۀ ايران كه اكثريت مردم تهران را تشكيل مي دادند و سازمان مجهزتري نيز داشتند اما هيچ دستورالعمل و دايركتيوي از طرف رهبران خود دريافت نكردند، سرگشته و حيران بودند و نميدانستند كه چه بايد كرد.
كميتۀ مركزي حزب توده در اين باره چنين شرح ميدهد: "... پس از شروع كودتا و بروز ابهام در درك ماهيت حوادث روز 28 مرداد براي آنكه مبادا اقدامي در جهت مخالف سياست مصدق بكنند به مصدق تلفن زدند. بدان اكتفا نمودند و به اطمينان دادن او كه دولت بر اوضاع مسلط است اطمينان يافتند و پس از آنكه حادثه بسط يافت و جنبۀ خطرناك آن آشكار شد مجدداً به مصدق تلفن كردند و وقتي او گفت كاري از من ساخته نيست هركاري از دستتان بر مي آيد بكنيد، اول كار از كار گذشته شمردند و سپس در ساعت 3 بعد از ظهر خواستند كاري بكنند ولي در اثر دستور 2 بعد از ظهر پس از تلفن دوم به مصدق كه حاكي از توصيه به رفقاي حزبي براي رفتن به خانه ها و تميز كردن آنها از اسناد و مدارك حزبي بود (و اين تصميم نيز به اتفاق آرا گرفته شده بود)، ارتباطات حزبي عملاً فلج شده بود". يا در جاي ديگر مي نويسد: "به منظور پرهيز از هر عملي كه به تحريك و پرووكاسيون تعبير شود، دست روي دست گذاشته و در انتظار اقدامات دولت نشستند". حزب توده چهار علت را بعنوان علل كاميابي كودتاي 28 مرداد بر مي شمرد. اول سياست غلط حزب بويژه در 25 تا 28 مرداد، دوم عدم تدارك و آمادگي حزب براي مقابله با كودتا، سوم غفلت و سرگيجه از موفقيت و چهارم پربها دادن به امكانات و قاطعيت مصدق، كم بها دادن به امكانات دشمن و فقدان هرگونه تحرك از جانب رهبري در قبال كودتاي 28 مرداد و عدم اقدام به بسيج مردم كه براي مبارزه آمادگي داشتند.
بدين ترتيب ميبينيم در اثر سازشكاري، عدم قاطعيت و سهل انگاري شخص دكتر مصدق و رهبران فراكسيون نهضت ملّي از يكطرف و ناشايستگي و بي لياقتي در رهبري مبارزه و ناتواني بكارگرفتن نيروهاي انقلابي كه سرشار از شوق و عزم انقلابي بودند از طرف رهبران حزب تودۀ ايران، نهضت ملي مردم ما كه به آن حد از اعتلا رسيده بود پايمال گرديد و پيروزي سهل و آساني در اختيار استعمارگران و ارتجاع داخلي قرار گرفت. اما از سوي مقابل، همه نوع برنامه ريزي و تجهييز صورت گرفته بود. رئيس كمكهاي نظامي امريكا در گزارش خود به كنگره آن كشور چنين مي گويد: "وقتيكه بحران شروع شد و اوضاع داشت رو به وخامت ميرفت، ما ضمن اقدامات ديگر فعاليت خود را تشديد نموده بسرعت ارتش ايرانرا براي اقدام فوري و جدي آماده نموديم و با تحويل پتو، چكمه، لباس، ژنراتورهاي الكتريكي و كمكهاي پزشكي شرايط مساعدي را براي حمايت از شاه فراهم ساختيم... در روز 28 مرداد تفنگهايي كه قيام كنندگان در دست داشتند، ارابه هاي جنگي كه سوار بودند، زرهپوشهايي كه در خيابانها به راه افتادند، وسايل مخابراتي و ارتباطات راديويي، همه و همه از طريق كمكهاي نظامي آمريكا تهيه شده بود و كليۀ اين اقدامات بدان جهت انجام گرفت كه حكومت ضد آمريكايي ايران ساقط شود". علاوه بر تجهيزات جنگي، سفارت آمريكا در تهران وجوه لازم جهت انجام كودتا را نيز در اختيار كودتاچيان قرار داد. لوئي هندرسون در 27 مرداد چكي را به شمارۀ 703352 به مبلغ 000,000,600,32 ريال براي هزينۀ كودتاي 28 مرداد پرداخت كرد. و با وجود اينكه روز 27 مرداد مقدار زيادي ريال از بانك ملي گرفته شده بود، چون پول ايراني براي حاتم بخشي هاي كودتاچيان كفاف نداد دلار جاي آنرا گرفت و در روز كودتا به پول رسمي ايران مبدّل شد. چنانكه عده اي از كودتاچيان حتي پول تاكسي را هم به دلار مي پرداختند. روزنامۀ لوموند در 17 سپتامبر 1953 مينويسد: "با اين پول پانصد تن از ولگردان زاغه هاي جنوب شهر را براي آشوب و غارت استخدام نموده و به هريك سيصد فرانك دادند و چند روحاني نيز خريداري نمودند" (كه در روز 28 مرداد، گروههاي استخدام شده را دسته بندي و رهبري ميكردند)
قسمتي از دفاعيات دكتر مصدق در دادگاه نظامي پس از كودتاي 28 مرداد: "مي خواستند كه دولت اينجانب هرچه زودتر سقوط كند و گمان مي كردند كه به دو جهت عمر دولت اينجانب زياد نخواهد بود: اول اينكه بدون عوايد نفت دولت نمي تواند مدت زيادي دوام كند. دوم اينكه دولت ايران مجبور خواهد شد كه در مراجع بين المللي حاضر شود و جواب بدهد و به محض اينكه در آن مراجع شكست خورد قهراً افكار عامۀ ايران با او مخالف مي شود و بالنتيجه از بين مي رود. اين كار شد و نتيجه معكوس درآمد. در شوراي امنيت دولت ايران غالب شد و در ديوان بين المللي هم طرف را محكوم نمود و بعضي اشخاص ديدند اگر به دولت مجال داده شود وضعيت اقتصادي ايران طوري خواهد شد كه بدون عوايد نفت هم كار مملكت بگذرد همچنانكه قروني مملكت بدون عوايد نفت خود را اداره ميكرد.
اينجانب نمي خواهم عرض كنم كه عوايد نفت خدمت بزرگي به اوضاع اقتصادي مملكت و بالا بردن سطح زندگي مردم نمي كند بلكه مي خواهم اين را عرض بكنم كه عوايد نفت وقتي براي ما مفيد است كه آزادي و استقلال ما از بين نرود. يعني مملكت را با عوايد نفت معامله نكنيم. بعضي اشخاص (مقصود رهبران دولتهاي استعمارگر) چنين تصور كردند اگر ما خود را از عوايد نفت مستغني كنيم دول ديگر هم براي رسيدن به آزادي و استقلال به ما تأسي مي كنند و در نتيجه آنها از عوايد نفت و دخالت در امور آن دول محروم خواهند شد... تنها گناه من و گناه بزرگ و بسيار بزرگ من اين است كه صنعت نفت ايران را ملي كردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سياسي و اقتصادي عظيمترين امپراطوري جهان را از اين مملكت برچيدم. حيات من و مال من و موجوديت من و امثال من در برابر حيات و استقلال و عظمت و سرافرازي ميليونها ايراني و نسلهاي متوالي اين مملكت كوچكترين ارزشي ندارد و از آنچه برايم پيش آمد هيچ تأسف ندارم و يقين دارم وظيفۀ تاريخي خود را تا سرحدِّ امكان انجام داده ام. عمر من و شما و هركس چند صباحي دير يا زود به پايان مي رسد ولي آنچه مي ماند حيات و سرافرازي يك ملت مظلوم و ستمديده است... بدينوسيله از مردم رشيد ايران مرد و زن توديع مي كنم و تأكيد مي نمايم كه در راه پر افتخاري كه قدم برداشته اند از هيچ حادثه اي نهراسند."
دادگاه نظامي، دكتر مصدق را به سه سال حبس محكوم ساخت. او سه سال در زندان سلطنت آباد و در بازداشتگاه لشكر دوزرهي زنداني بود و در سال 1335 به ظاهر از زندان آزاد و يكسره به احمد آباد فرستاده شد. چند روز بعد عده اي از چاقوكشان را به آنجا فرستادند و پس از مدتي صحنه سازي و عربده كشي، وقتي كه به اصطلاح قواي نظامي دخالت كرد، چاقوكشان بازگشتند و به اين ترتيب دليلي براي وجود يك گروهان نظامي در احمد آباد ترتيب داده شد و پس از مدتي از گردش او در حوالي دهكده نيز رسماً جلوگيري بعمل آمد و رفت و آمد او محدود به محوطۀ كوچك جنوبي باغ گرديد، و بدين ترتيب تا آخر عمر در احمد آباد زنداني بود.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: دوشنبه 30 شهریور1388 ? موضوع: ?

از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش چهارم)

بيست و سوم مرداد ماه مقدمات كودتا توسط شوارتسكف، شاه و سرلشكر زاهدي فراهم شده و آماده اجرا بود. طبق قرار ميبايست ساعت يك بعد از نيمه شب با حمله واحدهاي گارد سلطنتي به فرماندهي سرهنگ نصيري و چند واحد ديگر از شهر تهران كودتا عملي گردد. اما به علت اينكه جزئيات نقشۀ كودتا ساعت 5 بعد از ظهر همانروز بوسيلۀ حزب تودۀ ايران در اختيار نخست وزير قرار داده شد كودتا عقيم ماند و كودتاچيان نيم ساعت بعد از نيمه شب با پرتاب موشك سفيدي انصراف از كودتا را به واحدهاي كودتاچي ابلاغ كردند.
كودتاچيان كه بعلت افشاي اسرارشان تاريخ كودتا را تغيير داده بودند، انجام كودتا را به نيمه شب شنبه 24/5/32 موكول ساختند. اما ساعت ده و نيم همانشب جزئيات نقشه كودتا و اسم فرماندهان و مأموريتهاي آنها بوسيلۀ حزب توده به اطلاع شخص دكتر مصدق رسانيده شد. در آن ساعت سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش در منزل خود استراحت ميكرد و فقط اعلام خطر حزب توده او را از منزل خارج كرده از چنگ كودتاچيان رهانيد. دكتر مصدق به محض اطلاع از جريان امر، دستور آماده باش و رسيدگي به ستاد ارتش و ساير مراجع انتظامي را صادر كرد.
كودتاچيان به قصد غافلگير كردن دولت، ساعت يازده شب شروع به اقدام كرده، دكتر فاطمي وزير خارجه، مهندس حق شناس وزير راه و مهندس زيرك زاده را توقيف نموده به سعدآباد بردند. اما به دستگيري رئيس ستاد ارتش موفق نشدند. عده اي ديگر از عوامل كودتا نيز سيمهاي تلفن ستاد ارتش را قطع كردند و تلفنخانۀ بازار را اشغال نمودند. ساعت نيم بعد از نيمه شب چهار كاميون سرباز و دو جيپ و يك زره پوش به فرماندهي سرهنگ نصيري به خانۀ نخست وزير مراجعه كردند و به بهانۀ تقديم يك نامۀ محرمانه از طرف شاه اجازۀ ورود خواستند. اما دكتر مصدق كه از جريان باخبر بود به قواي نظامي كه از قبل، خانه را در محاصره و تحت نظر داشتند دستور داد سرهنگ نصيري و همراهان او را توقيف نمايند و با وجود اينكه عوامل كودتا مقداري از وظايف خود را انجام داده بودند پس از توقيف سرهنگ نصيري آنها نيز بتدريج ديتگير و زنداني شدند و تا صبح روز 25 مرداد اكثر افسران شركت كننده در كودتا دستگير و سربازان گارد شاهنشاهي نيز خلع سلاح شدند و بدين ترتيب در اثر هشياري و بيداري سازمان نظامي حزب تودۀ ايران، اينبار نيز نقشۀ كودتا نقش بر آب شد.
صبح روز 25 مرداد كاخ سعدآباد مورد بازرسي قرار گرفت. همزمان با ورود بازرسان به كاخ سعدآباد يرهنگ هادي كسرائي كه از افسران گارد بود جريان شكست كودتا و بازرسي قصر را تلفني باطلاع شاه كه در كلاردشت بود رسانيد و بلافاصله توقيف شد. از قصر شاه و دفتر خصوصي محمدرضا مداركي از جمله نامه هاي متبادله با افراد در داخل و خارج از كشور كه حاكي از توطئه گريهاي دربار بود بدست بازرسان افتاد. تمام مدارك توقيف و به ستاد ارتش انتقال داده شد. محمدرضا شاه كه با شكست كودتا كاملاً مفتضح و رسوا شده بود پس از اطلاع از جريان امر با يك هواپيماي دو موتوره به بغداد فرار كرد. دربارۀ فرار شاه راديو بغداد گفت: "شاه ايران با همسرش ملكه ثريا به بغداد وارد شد. آجودان شاه كه همراه وي بود اظهار داشت كه پس از بي نتيجه ماندن كودتاي نظامي اخير در ايران شاه فرار كرده ولي مشاراليه هنوز از سلطنت استعفا نداده است. در فرودگاه بغداد سفير كبير ايران از محمدرضا شاه پهلوي استقبال بعمل نياورد و هنوز هم با وي ملاقاتي نداشته است". مخبر رويتر نيز گزارش مشابهي را اعلام كرد. خبرنگار يونايتد پرس نيز از تهران گزارش داد: "ملت ايران يكي ديگر از سلاطين (شاهنشاه محمدرضا شاه پهلوي) را از تاج و تخت سلطنت سرنگون كرد. امري كه فوق العاده مسلم است اينست كه خاندان پهلوي ديگر در ايران اميد بازگشت يا ادامه حيات ندارند". ژراردو ويليه علت رفتن شاه را از بغداد به رم، چنين بيان ميكند: "او حساب كرده بود كه در بغداد خواهد ماند اما نظفر اعلم سفير ايران در بغداد كه از هواداران دكتر مصدق بود از دولت بغداد خواست شاه را اخراج كنند و هرچند اين تقاضا پذيرفته نشد، اما شاه ترجيح داد از عراق خارج شود و به رم برود."
روز 25 مرداد همينكه خبر شكست كودتا و فرار شاه به اطلاع عامه رسيد، مردم با شور و شعف بي سابقه اي به خيابانها ريختند و در تظاهرات عمومي شركت نمودند. در تهران عظيم ترين و پرشور ترين تظاهرات ضدِّ درباري برگزار شد. دكتر فاطمي طي سخنراني خود در ميتينگ روز 25 مرداد گفت: "... جنايات دربار پهلوي، جنايات ملك فاروق را روسفيد كرد... خائن هميشه خائف است. كودتاي اجنبي وقتي نقش بر آب شد، شاه به اولين سفارت انگليس پناه برد. شكر خدا را كه آخرين پايگاه سي ساله انگلستان يعني دربار ننگين پهلوي منهدم شد كه جز ارادۀ شما نمي توانست اين كانون را منهدم كند". و روزنامۀ باختر امروز در سرمقاله خود بقلم دكتر فاطمي نوشت: "... من هميشه گفته ام كه حق اين بود پيش از بستن كنسولگريها در شهرستانها و سفارت فخيمه در تهران، آن مركز ننگ و رسوائي كه انگلستان را خالق خود مي داند و ساخته و پرداخته شدۀ آيرونسايد –كلنل انگليسي و "هاوارد" معروف است كوبيده شود". شركت كنندگان در ميتينگ فرياد مي زدند "ما شاه نميخواهيم"، "شاه فراري و اجنبي پرست بايد محاكمه و مجازات شود"، "نابود باد بساط ننگين دربار پهلوي"، مصدّق پيروز است". شعار پيروان حزب تودۀ ايران نيز چنين بود: "پيروز باد ملت – بر شاه ننگ و لعنت"، "ما ملت بيداريم – ما شاه نميخواهيم". حزب تودۀ ايران بحق ميخواست كه بيدرنگ الغاي سلطنت و اعلام جمهوري به رفراندم گذاشته شود و به موجب يك قانون دموكراتيك براي تغيير قانون اساسي، مجلس مؤسسان تشكيل گردد. حال آنكه دكتر مصدّق و يارانش با اساس سلطنت مخالفتي نداشتند و به همين لحاظ فراكسيون نهضت ملي در جلسۀ مورخ 27 مرداد تصميم گرفت كه "فعلاً يك شوراي سلطنتي تشكيل گردد تا بعد تكليف شاه روشن شود".
روز 26 مرداد، هندرسون سفير آمريكا با عجله وارد تهران شد و بلافاصله به ملاقات دكتر مصدّق شتافت و به وي اطلاع داد كه: "دولت آمريكا ديگر نمي تواند حكومت او را به رسميت بشناسد و بعنوان يك نخست وزير قانوني با وي معامله كند، بلكه با تمام قوا از ادامۀ حكومت او جلوگيري خواهد كرد". ولي دكتر مصدق با لحن تندي هندرسون را از خانۀ خود بيرون كرده گفت فردا با آمريكا قطع رابطه خواهد كرد. هندرسون پس از اين مشاجره بلافاصله با رابطين دولت جديد در مركز تماس گرفته به آنها ابلاغ كرد كه دولت آمريكا دولت زاهدي را تنها دولت رسمي و قانوني ايران مي داند".
كميتۀ مركزي حزب توده نيز بيانيه اي منتشر كرد كه در روز 27/5/32 بطور رسمي در روزنامۀ شجاعت (به جاي بسوي آينده) چاپ شد و در آن اعلام داشت: "... شكست اين توطئه نبايد به هيچ وجه اين خوش باوري را بوجود آورد كه گويا بطور كلي امكان تجديد توطئه هاي امپرياليستي از بين رفته و توطئه گران قلع و قمع شده اند. تحليل ريشه هاي اين كودتاي خائنانه و توطئه هاي نظير آن، تحليل وضع دولت و دستگاه دولتي نسبت به آن نشان ميدهد كه با وجود اين شكست مفتضح، خطر توطئه به هيچ وجه مرتفع نشده و با تمام قوت خود باقيست... ظرف يكسال اخير پنج توطئۀ كودتائي بوسيلۀ امپرياليستهاي امريكايي و انگليسي و شاه و سران ارتش ترتيب داده شد ولي شاه بجاي خود باقي ماند، مستشاران امريكايي محكم در جاي خود ماندند و در برار آنها مماشات و گذشت نشان داده شد... عمال امپرياليسم به منظور اغفال مردم و حفظ امكانات تجديد توطئه و سازشكاران براي منصرف ساختن مردم از اقدامات جدي و قاطع ميكوشند اينطور وانمود كنند كه با شكست كودتا و رفتن شاه ديگر هيچ خطري متوجه نهضت ملي نيست و بايد فوراً آرامش برقرار شود و سعي دارند با يك سلسله اقدامات سطحي و ظاهري از قبيل انتخابات مجلس هجدهم هيجان مردم را بخوابانند و زمينه را براي تحكيم پايه هاي تزلزل يافتۀ ارتجاع مهيا سازند.
هموطنان عزيز، مبارزين ضد استعمار! هشيار باشيد و گول اين شيادان را نخوريد. با شكست كودتاي شاه و فرار او به هيچ وجه نهضت ملي ما از خطر توطئه هاي امپرياليستي مصون نگرديده است... نيروهاي اصلي ايجاد كنندۀ توطئه همه در جاي خود باقي هستند و تا ضربات خرد كنندۀ جنبش نجات بخش ملي، اين نيروهاي اصلي، يعني پايه هاي نفوذ استعماري و مزدوران آنرا در كشور ما درهم نشكند خطر توطئه منتفي نيست. دشمن زخم خورده و از هر وقت خطرناك تر است. هرگونه غفلت و خوش خيالي و سرگيجه از پيروزي و كوچك شمردن دشمن ضربت خورده ميتواند عواقب بسيار وخيمي براي نهضت ببار آورد... سازشكاران و عوامل استعمار ميكوشند كه با منحرف كردن افكار عمومي مردم اينطور وانمود كنند كه اين شاه خائن بود ولي "اساس سلطنت خوبست بايد آنرا نگه داشت، سلطنت مظهر مليت است". هموطنان عزيز! تا بساط سلطنت از بيخ و بن برچيده نشود، اين مركز خيانت باقي خواهد ماند و خائن بوجود خواهد آورد. وظيفۀ نهضت ضد استعماري كشور اينست كه پايگاه اصلي استعمار را در كشور درهم شكند و سلطنت را براندازد. "برچيده باد سلطنت؛ پيروز باد جمهوري دموكراتيك". اينست شعار روز مبارزان ضد استعمار. بايد بلادرنگ مسئلۀ برافكندن سلطنت و برقراري جمهوري به رفراندم گذاشته شود و مجلس مؤسسان براي تغيير و تكميل قانون اساسي طي يك انتخابات آزاد و دموكراتيك تشكيل شود... بايد بكوشيم تا نفوذ استعمار را از كشور خود ريشه كن سازيم. براي اين منظور بايد: 1. كليه مستشاران امريكايي از كشور اخراج شوند 2. بساط اصل چهار و كنسولگريهاي امريكا و ساير ادارات جاسوسي امريكا در سراسر كشور برچيده شود 3. قراردادهاي اسارت آور نظامي و سياسي لغو و باطل گردد 4. سياستمداران مداخله جوي آمريكا از ايران خارج شوند و به آنان اجازۀ مراجعت به ايران داده نشود 5. مزدوران شناخته شدۀ انگليس و آمريكا از كليۀ مقامات حساس دولتي بركنار و به جرم اعمال خائنانۀ خود محاكمه و مجازات شوند... براي رسيدن به اين هدفها اولين قدم تشكيل جبهۀ واحدي از همۀ نيروهاي ملي و ضد امپرياليستي است. براي تشكيل جبهۀ ملي عليه استعمار ضروري نيست كه افراد و دسته ها عقايد خود را ترك كنند. تشكيل جبهه تنها بر اساس حفظ عقايد سياسي و همكاري روي نقاط مشترك است."
طي سه روز از 25 تا 28 مرداد، تظاهرات خياباني گروهها و احزاب مختلف كم و بيش ادامه داشت. مردم مجسمه هاي رضا شاه و محمدرضا شاه را سرنگون مي كردند، تصاوير و عكسهاي شاه و افراد خاندان سلطنتي را از ادارات و مغازه ها پايين مي كشيدند و حتي سرگرم تعويض نام خيابانها بودند. حزب تودۀ ايران نيز كوشش خود را مصروف تأمين فعاليت علني حزب ساخته بود، چنانكه روزنامۀ "مردم" -ارگان حزب، آزادانه در خيابانها به فروش مي رسيد. در عين حال بر سر اختلاف شعار "مصدق پيروز است" كه از جانب طرفداران دكتر مصدق داده مي شد و "ملت پيروز است" كه از طرف پيروان حزب تودۀ ايران عنوان ميگرديد به زد و خورد و منازعه نيز مي پرداختند. و دولت همانقدر كه در برابر كودتاچيان غير فعال بود، فعالانه از توسعۀ تظاهرات مردم جلوگيري ميكرد و فرمانداري نظامي مردم را به "آرامش" دعوت مينمود. درصورتي كه زاهدي و بقيه وابستگان و جيره خواران با هدايت و رهبري هندرسون و كرميت روزولت و به كمك مستشاران نظامي آمريكايي در ايران فعالانه براي انجام كودتا ميكوشيدند. اما اينبار ستاد آنها در سفارت آمريكا و دور از ديدگان سازمان نظامي حزب توده بود. به همين جهت حزب تودۀ ايران تصور ميكرد كه كودتاچيان صحنۀ اصلي عمليات خود را به شهرستانها و علي الخصوص خوزستان منتقل كرده اند و زاهدي نيز احتمالاً به خوزستان رفته تا با كمكهايي كه از مناطق تحت تسلط انگليسيها يعني بصره و كويت و بحرين بدست مي آورند، خوزستان را به تصرف در آورند و با اعلام استقلال آن، براي ساقط كردن دولت وارد عمل شوند. اما صحنۀ اصلي كودتا هنوز در شهر تهران بود و در همان ساعاتي كه آخرين شماره هاي روزنامۀ بسوي آينده آمادۀ پخش ميگرديد كودتا آغاز شده بود.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: یکشنبه 22 شهریور1388 ? موضوع: ?

از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش سوم)

شب اول ارديبهشت ماه سال 1332 سرتيپ افشارطوس رئيس شهرباني كل كشور با وجود اينكه سابقه ي خوشي نداشت اما از دولت دكتر مصدق صادقانه دفاع نموده از دستورهاي دربار تبعيت نميكرد و در توطئه هاي ضد دولتي شركت نمي ورزيد، در تهران مفقود شد. شش روز بعد فرمانداري نظامي تهران اعلاميه اي صادر كرد كه: "متأسفانه بر اثر تحقيقاتي كه مأمورين ارتش و شهرباني بعمل آورده اند معلوم شد عده اي كه اسامي آنها بعداً افشا خواهد شد، تيمسار سرتيپ افشارطوس را در منزل حسين خطيبي در خيابان خانقاه غافلگير نموده و بخارج تهران برده و بقتل رسانيده اند". مخالفين دولت مدعي شدند كه اين اعلاميه ساختگي است و لذا فرمانداري نظامي اعترافات و اقارير متهمين را كه به خط خودشان نوشته بودند در اختيار مطبوعات قرار داد (فقط از ذكر نام دربار كه مركز اصلي توطئه بود خودداري كرد). بطور خلاصه، بنا به اعترافات صريح بازداشت شدگان قرار بر اين بود كه بعد از افشارطوس، فاطمي، رياحي، معظمي، شايگان، زيركزاده و مهنا نيز ربوده شوند و دولت را ساقط نمايند. شركت كنندگان در قتل افشارطوس از مدتها قبل در منزل خطيبي كه از دوستان نزديك بقايي بود و خانه ي او را دكتر بقايي خانه ي دوم خويش ميناميد، مشغول تمرين بوده اند. سرتيپ افشارطوس به دعوت سرتيپ زاهدي به منزل خطيبي مي رود تا راجع به اختلاف نظرهاي خود درباره دولت دكتر مصدق صحبت كنند و در همانجا بوسيله عده اي كه تمرينات قبلي ديده بودند غافلگير و طناب پيچ ميشود و سپس سرتيپ دكتر منزه بوسيله كلروفرم و اتر او را بيهوش مي كند و او را به ديم زار تلو نزديك لشكرك، ملك عبدالله اميرعلائي برده و در غاري زنداني مس نمايند و بعد از دو روز شكنجه و آزار بطرز وحشيانه اي ميكشند. بلافاصله بعد از دستگيري افشارطوس حسين خطيبي گزارش امر را باطلاع دكتر بقايي ميرساند و شب در منزل دكتر بقايي ميخوابد. روز دوم ارديبهشت دكتر بقايي دستور قتل افشارطوس را ميدهد و سرگرد بلوچ آنرا بموقع اجرا مي گذارد.
فرمانداري نظامي، پس از انتشار اين گزارش، از طريق راديو به سرلشكر زاهدي كه از متهمين اصلي حادثه بود اخطار ميدهد كه خود را به فرمانداري معرفي كند. اما اين اخطار در واقع مهلتي بود براي فرار زاهدي از توقيف و مجازات. زيرا پس از آن، زاهدي با موافقت آيت الله كاشاني رئيس مجلس و بوسيله ي مير اشرافي به مجلس آورده شد و به بهانه ي نداشتن "امنيت" در آنجا متحصّن گرديد و كاشاني بگرمي از او استقبال نموده "از مزاحمت هايي كه تا كنون براي وي فراهم شده" اظهار تأسف كرد و خدمات او را به نهضت ملي ايران ستود. از طرف ديگر وزير دادگستري طي نامه اي به مجلس سلب مصونيت از دكتر بقايي را خواستار شد و از راديو نيز متن بلندي از دلايل اتهام بقايي را در قتل افشارطوس، قرائت كرد. اما تا انحلال مجلس هفدهم سلب مصونيت از دكتر بقايي عملي نگرديد. اقليت مجلس با پشتيباني آيت الله كاشاني، علاوه بر منظور فوق بقصد جلوگيري از سلب صلاحيت دكتر بقايي و در صورت امكان استيضاح و ياقط كردن دولت، مجلس شوراي ملي را فلج كرد و در جلسات معدودي كه طي چهارماه اول سال تشكيل شد، با جار و جنجال و دشنامگويي و كتك كاري ادامه كار مجلس را غيرممكن ساخت. لذا روز 29 خرداد، فراكسيون نهضت ملي جهت تشكيل ميتينگ و استماع حقايق اوضاع و وقوف بر كارشكني هاي دشمنان مردم در مجلس، از مردم تهران دعوت عام بعمل آورد و ميتينگ باشكوهي در ميدان بهارستان برگزار گرديد. پس از آن، وضع مجلس به جايي رسيد كه آيت الله كاشاني، سرلشكر زاهدي، دكتر بقايي، حائري زاده، مير اشرافي، جمال امامي و ساير نوكران استعمار براي طرح و اجراي فتنه هاي جديد در مجلس شوراي ملي جمع مي شدند. و با وجود اينكه فراكسيون نهضت ملي توانست آيت الله كاشاني را از رياست مجلس برداشته دكتر معظمي را بجاي او بنشاند، اما مجلس همچنان بصورت پايگاه اخلال و كارشكني باقي ماند. بهمين جهت دكتر مصدق به درستي تصميم گرفت كه با انجام رفراندم و اعلام انحلال دوره هفدهم مجلس شوراي ملي، مجلس جديدي با نمايندگان واقعي مردم تشكيل دهد. فراكسيون نهضت ملي در اتخاذ تصميم مردّد بود و دكتر معظمي نيز اطمينان ميداد كه از اخلال جلوگيري خواهد كرد و احتياجي به رفراندم نيست. اما دكتر مصدق در نظر خود اصرار ورزيد و گفت "اين درمان موقتي است و دولت بايستي مجال كافي براي اصلاحات داخلي داشته باشد". لذا شب 23/4/1332 اعضاي فراكسيون نهضت ملي باستناد اينكه وضع كنوني مجلس مساعد براي ادامه وظيفه ي نمايندگان نيست بطور دسته جمعي استعفا كردند و با اين عمل اولين قدم در راه انحلال مجلس هفدهم برداشته شد. بدنبال آنها عده ديگري از نمايندگان استعفا كردند و مجلس عملاً تعطيل گرديد.
بيست و نهم تيرماه پس از آنكه نظر دولت و فراكسيون نهضت ملي مبني بر انحلال مجلس هفدهم مسلم شد، سرلشكر زاهدي بهارستان را ترك نمود و به منزل خود رفت و متأسفانه فرمانداري نظامي كه او را احضار كرده بود جهت توقيف و دستگيريش اقدامي بعمل نياورد. روز بعد به مناسبت سي ام تير 1331 ميتينگ هاي عظيمي با شكوه و آرامشي بيسابقه در ميدان بهارستان برگزار شد. اما اين ميتينگ ها ضمن نمايش قدرت نيروهاي ضد استعماري ملت ايران، نفاق و تفرقه ي موجود بين صفوف مبارزين را نيز بخوبي نشان مي داد. زيرا ميتينگ طرفداران دكتر مصدق و فراكسيون نهضت ملي صبح روز سي ام تير و ميتينگ حزب توده ايران عصر همانروز در ميدان بهارستان تشكيل گرديد. و هر دو دسته شركت كنندگان، خواستار انحلال فوري مجلس هفدهم بودند.
پنجم مرداد ماه دكتر مصدق با پيامي از راديو، مردم را از وضعيت موجود در مجلس مطلع كرد، و هيئت وزيران روز دوشنبه 12/5/1332 را در تهران و حومه و چند روز بعد را در شهرها و شهرستانهاي ديگر كشور بعنوان روز رفراندم تعيين كرد. مردم با شركت وسيع در رفراندم، فرمان انحلال مجلس هفدهم را كه بصورت كانون توطئه هاي درباري و پناهگاه مزدوران استعمار درآمده بود صادر كردند. اما استعمارگران نيز بيكار نبودند و در همانروزها بين آلن دالس رئيس سازمان سيا، هندرسون سفير آمريكا در ايران، ژنرال شوارتسكف افسر عاليرتبه سيا و اشرف پهلوي در سويس ملاقاتهايي براي طرح نقشه قطعي كودتا انجام مي گرفت. بعلاوه اشرف با عوامل كمپاني سابق نفت و "ميس لمپتون" عضو اداره اطلاعات سفارت انگليس در تهران نيز ملاقاتهايي در پاريس بعمل مي آورد. پس از اين اقدامات، روز سوم مرداد ماه اشرف پهلوي بي آنكه اجازه ورود به ايران بگيرد (چون به همراه مادرش از ايران تبعيد شده بودند) بطور ناشناس باسم "بانو شفيق" وارد تهران شد و يكسر به كاخ سعد آباد رفت تا پيغام ها و نقشه هاي طرح شده را به محمدرضا شاه ابلاغ كند. ورود اشرف موجب اعتراضات شديد مطبوعات و محافل اجتماعي ايران گرديد و لذا دكتر مصدق به شاه پيغام داد كه اشرف بايد ظرف 48 ساعت تهران را ترك كند. محمدرضا شاه كه از غليان افكار عمومي و اقدامات قانوني دكتر مصدق واهمه داشت با صدور اعلاميه اي خود را كنار كشيد و به اشرف دستور داد كه فوراً ايران را ترك كند. روزنامه فرانسوي "پاري مارچ" در 17 مرداد 32 علت مسافرت اشرف را چنين شرح داد: "اشرف به تهران رفته بود تا قسمتي از ارتش را عليه دكتر مصدق بشوراند و با كمك افسران وفادار خود در ارتش ايران مصدق را از ميان بردارد. ولي دكتر مصدق به او مجال فعاليت نداد و اشرف با افتضاح از ايران خارج شد. اما اشرف در همان چند روز اقامت خود در تهران كارهايي كرد كه نتايج آن را در آينده خواهيم ديد!".
روز چهارم مرداد يكي ديگر از شركت كنندگان اصلي توطئه، ژنرال شوارتسكف با در دست داشتن وجوه اعطايي سيا وارد تهران شد و اظهار داشت كه براي "ديدار از دوستان قديم" يك هفته در تهران خواهد ماند. وي طي اقامت خود در تهران با محمدرضا شاه و سرلشكر زاهدي ملاقاتهاي طولاني بعمل آورد و چند روز بعد عازم كراچي شد. پانزده مرداد پس از اعلام نتيجه رفراندم، آيزنهاور طي يك مصاحبه مطبوعاتي گفت: "...مصدق توانست بر پارلمان فائق آيد و خود را از آن خلاص سازد. البته او در اين اقدام از حزب كمونيست ايران استفاده ميبرد... اين راه را بايد در جايي مسدود كرد و دير يا زود بايستي مسدود گردد و ما مصمّم به اين كار هستيم". درحالي كه حتي مذاكرات بين دولت ايران و شوروي نيز كه 18 مرداد رسماً آغاز شد، غالباً براي تهديد آمريكا و وادار ساختن آن دولت به انصراف از حمايت انگلستان در موضوع نفت جنوب پي گرفته ميشد.
بيست و دوم مرداد ماه مطبوعات حزب توده از در دست اجرا بودن يك توطئه كودتا خبر دادند. 23 مرداد روزنامه بسوي آينده در اين باره، خطاب به مردم ايران چنين نوشت: "... وظيفه داريد كه بيش از هر وقت ديگر هشيار و بيدار باشيد. بايد به محض بروز خطر با تمام قواي خود و با استفاده از جميع امكانات براي منهدم كردن توطئه دشمنان وارد ميدان شويد". اما دولت ادعا مي كرد كه بر اوضاع كاملاً مسلط است و نخست وزير از شاه تأييد انحلال مجلس هفدهم و صدور انتخابات دوره ي هيجدهم را تقاضا مي كرد. طرفداران دكتر مصدق نه تنها دچار تفرقه و تشتت بودند، بلكه هيچگونه آمادگي و تشكلي براي درهم شكستن كودتاي نظامي احتمالي نداشتند. برعكس حزب توده ايران با اتكاء به سازمان نظامي و اطلاعاتي خود، اطلاعات صحيح و دقيقي از فعاليت هاي پشت پرده و اقدامات كودتاچيان بدست مي آورد و با داشتن تشكيلات گسترده و افراد كارآمد و ورزيده، قدرت لازم را براي درهم شكستن كودتا دارا بود. اما با وجود هشدارها و آماده باش هاي مكرّري كه در مطبوعات مخفي و علني حزب منتشر ميشد، بطور روشن و مشخص كسي نمي دانست كه هيئت اجرائيه كميته مركزي به چه طريق و چگونه مي خواهد كودتاي نظامي را درهم شكند. در اين باره نه فقط سازمانهاي حزبي شهرستانها سردرگم و به انتظار پيك حزبي بودند بلكه در شهر تهران اعضاي سازمان نظامي كه مقامات حساسي را در ارتش، شهرباني و ژاندارمري داشتند نميدانستند كه دايركتيو عملي آنها در برابر يك كودتاي نظامي چيست؟ شايد رهبران حزب توده تصور مي كردند كه با انجام تظاهرات خياباني نظير آنچه در سي ام تير انجام يافت ميتوان كودتاچيان را وادار به عقب نشيني كرد. حال آنكه اوضاع و شرايط نسبت به يكسال قبل كاملاً فرق كرده بود. تمام نيروهاي ارتجاع داخلي متحد شده به كمك و پشتيباني آشكار دولت آمريكا متكي بودند، جبهه ملي متلاشي شده و عده اي از بنيانگذاران آن به صفوف دشمن پيوسته بودند.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: دوشنبه 16 شهریور1388 ? موضوع: ?

از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش دوم)

در اوايل آبان ماه، قانوني به نام قانون "امنيت اجتماعي" به تصويب دكتر مصدّق رسيد كه مطابق آن اعتصاب جرم شمرده ميشد و اندك نافرماني نسبت به رؤسا اخلال در نظم و آرامش شناخته شده و متهم به دادگاه تحويل مي گرديد. تصويب اين قانون كاري بود بر خلاف ابتدايي ترين آزادي هاي دموكراتيك فردي و اجتماعي و كاملاً نادرست، و از سوي ديگر، به هر منظورعليه هر دسته و جمعيتي كه تصويب شده بود، به ابزاري در دست ارتجاع مبدّل گرديد.
در چهاردهم آبان ماه در آمريكا، آيزنهاور فرمانده متفقين در مراحل پاياني جنگ و نماينده ي حزب جمهوري خواه، در انتخابات رياست جمهوري به پيروزي رسيد. اولين اقدام دولت او درست پس از پيروزي، صدور اعلاميه اي بود از طرف وزارت خارجه ي آمريكا كه شركت هاي آمريكايي عملاً از خريد نفت ايران منع مي شدند. پس از صدور اين اعلاميه، شركتهاي نفتي آمريكا كه پيش تر مايل بودند از ايران نفت خريداري نمايند اعلام داشتند كه ديگر مايل به خريد نفت ايران نيستند.
دستگاه حكومتي آيزنهاور را دو برادر، يكي جان فاستر دالس در رأس وزارت خارجه و ديگر آلن دالس در رياست "سيا" اداره مي كردند كه هر دو از مشاوران و مديران برجسته شركتهاي نفتي امريكايي بودند (همين انتخاب كردن دو تن از متخصّصان در امور مربوط به نفت براي رأس كار ها در دولت آيزنهاور، نشان دهنده ي اهميت زياد قضيه ايران براي دولت او است). پس از نوروز، آيزنهاور در جلسه شوراي امنيت ملي، با تأكيد بر خطرناك بودن اوضاع ايران و اينكه "كمونيست ها پشت سر مصدّق كمين كرده اند" از برادران دالس خواست تا طرحي را كه كارشناسان نظامي انگليسي تهيه كرده بودند به اجرا بگذارند. جلسات بررسي مشترك اين طرح سرانجام به توافق انجاميد. در ساختمان پنتاگون، براي روزها و شبهاي متمادي، "جلسه ي ايران" به رياست ژنرال بيدل اسميت (معاون وزارت خارجه و بعداً رئيس سيا)، دكتر ماتيوز، رابرت ريچاردسون و باب مورفي مشاوران سيا ادامه مي يافت. برادران دالس نيز گهگاه به اين جلسه مي پيوستند. بزودي كرميت روزولت –نوه ي رئيس جمهوري اسبق آمريكا- توسط همين جمع به عنوان مجري طرح كودتا برگزيده شد. او يك بار براي بررسي هاي امنيتي، هنگام روي كار آمدن رزم آرا، به همراه دكتر راجر بلاك (مأمور با سابقه سيا در تهران) تحت عنوان جهانگرد به ايران آمده بود، اما اكنون با تغيير سياست هاي حزب توده، امتيازهايي كه جانشينان استالين به مصدّق مي دادند، لغو قرارداد شيلات و آغاز گفتگو براي دادن طلاهاي ايراني كه مي توانست كمك بزرگي به بودجه ي كم دولت ايران باشد، آمريكا را نگران ائتلاف دولت جبهه ملي با توده اي ها (ويا سوءِ استفاده ي حزب توده از شرايط بوجود آمده در ايران) كرده بود و بيشتر به براندازي دولت مصدق گرايش داشت تا حفظ دولت ملّي براي مبارزه با خطر شوروي و كمونيسم. [قضيه طلاها اين بود كه در جريان جنگ دوم جهاني، پس از ورود ارتش متفقين به ايران، دولت ايران براي تأمين پرداختهاي ريالي متفقين، تا پايان جنگ جمعاً معادل بيست ميليون دلار به ارتش سرخ شوروي قرض داد و بنا شد دولت شوروي 40 درصد اين مبلغ را بصورت دلار تضمين شده به طلا و 60 درصد آنرا بصورت شمش طلا به ايران باز گرداند. آن 60 درصد معادل 11 تن طلا مي شد كه در آخر هر سال، بانك ملي بيلان آنرا از مجراي وزارت امور خارجه براي بنك مسكو ارسال مي كرد. علاوه بر اين دولت ايران مطالبات ديگري نيز از شوروي داشت (سه مورد، يكي پنجاه ميليون تومان، دومي بيش از اين مبلغ و سومي هشت ميليون دلار). بانك مسكو هر ساله صحت اين مطالبات را تأييد مي كرد اما آنها را نمي پرداخت. استرداد آن 20 ميليون دلار ميتوانست دولت دكتر مصدق را از مضيقه ي مالي شديدي كه گرفتارش بود نجات دهد اما با وجود درخواست هاي مكرر دكتر مصدق، اتحاد شوروي از پرداخت آن خودداري كرد و در زمان دولت زاهدي، آنها را تصفيه نمود. درباره ي نفت ايران هم قضيه به همين منوال بود و هيچيك از كشورهاي سوسياليستي حاضر به خريد نفت ايران نشدند.]
 در نيمه ي دوم دي ماه،  دكتر مصدق كه دوره ي اختيارات شش ماهه اش پايان مي پذيرفت تقاضاي تمديد اختيارات را براي شش ماه ديگر از مجلس شوراي ملي نمود. بمحض اينكه تقاضاي نخست وزير به اطلاع نمايندگان رسيد، آيت الله كاشاني كه از يك سو با دربار مشغول زد و بند بود و از سوي ديگر با هندرسون سر و سرّي داشت و در مخالفت با دكتر مصدّق سر از پا نميشناخت، برخلاف وظايف و اختيارات قانوني خود به مجلس نوشت: "تا موقعي كه رياست مجلس شوراي ملّي را به عهده دارم اجازه ي طرح لايحه ي اختيارات و نظير اين قبيل لوايح را كه مخالف قانون اساسي است در مجلس نميدهم و صريحاً قدغن مي كنم كه از طرح آن خودداري شود". با بالاگرفتن اختلافات، حسين مكي نيز از نمايندگي مجلس استعفا داد و دكتر بقايي و حائري زاده نيز دوباره به انتقاد پرداختند. در پي اين قضيه، بازار بسته شد و فرياد "يا مرگ يا مصدق" بار ديگر تمام شهر را فرا گرفت. مجلس كه چندي پيش 40 تن از نمايندگان آن به نخست وزيري قوام رأي موافق داده بودند، اينك تحت فشار افكار عمومي، با 59 رأي موافق در برابر 18 رأي مخالف، لايحه را تصويب كرد. مكي استعفايش را پس گرفت و آيت الله كاشاني به ديدار دكتر مصدّق رفت.
نهم بهمن دكتر مصدق به سادچيكف (سفير شوروي) اطلاع داد كه مدت قرارداد شيلات درياي خزر پايان يافته و دولت حاضر به تمديد امتياز نيست و از دولت شوروي خواست كه نمايندگان خود را براي تصفيه ي امور شيلات تعيين و معرفي كند. دولت شوروي با نهايت حرمت و نزاكت اقدام دولت ايران را قانوني شناخت و سريعاً كميسيوني جهت تصفيه امور شيلات به ايران اعزام داشت. و بدين ترتيب با پايان مدت امتياز نامه ي مزبور، شيلات در دست دولت ايران قرار گرفت.
اواخر بهمن ماه مطبوعات خبر دادند كه ايل بختياري به سرپرستي ابولقاسم بختيار با نيروي نظامي كشور وارد جنگ و ستيز شده است. گزارش هاي رسيده به دولت حاكي بود كه در ميان افراد ايل بختياري عده اي از افسران بازنشسته وجود دارند. دخالت نمايندگان مخالف دولت و سرلشكر زاهدي سرپرست كانون افسران بازنشسته هم در اين شورش محرز بود. لذا روز ششم اسفند ماه دولت، سرلشكر زاهدي را توقيف نمود. بعداً دكتر مصدق در 10 اسفند در جلسه ي خصوصي مجلس شورا گفت: "عده اي به من گفتند كه ابوالقاسم خان پسر صمصام السلطنه ممكن است ياغي شود، اسلحه تهيه كند، عده جمع كند. ولي من گفتم كه من وزير دفاع ملي هستم. اگر همچو چيزي باشد لشكر اصفهان به من خبر مي دهد، فرمانده لشكر خوزستان خبر مي دهد. ولي اينها مرا بي خبر گذاشتند و هيچكس به من اطلاع نداد تا يكمرتبه گفتند جنگ شده است". بازرسي هايي كه از ذخاير و تجهيزات ارتش بعمل آمد نشان داد كه به دستور و راهنمايي ستاد شاهپور عليرضا و با اطلاع محمدرضا شاه تجهيزات فراواني در اختيار ايل بختياري گذاشته شده است. از آنجمله دويست تا سيصد هزار فشنگ از ذخاير دانشكده افسري توسط سرگرد تاجبخش رئيس ركن 3 دانشكده افسري به جنوب فرستاده شده و در مجموع از كليه ذخاير ارتش ميليونها فشنگ به جنوب ارسال گرديده است. متأسفانه سرلشكر زاهدي روز 26 اسفند با وساطت دربار آزاد گرديد. ابوالقاسم بختيار نيز در اواخر فروردين ماه 1332 دستگير و به تهران اعزام شد.
پس از آشكار شدن دست دربار در شورش ايل بختياري و قضايايي كه در مجلس پيش آمده بود، دكتر مصدق پيامي بدين شرح به شاه فرستاد: "... تصميم دارم رفراندم را عملي كنم و مردم را از جريانات كشور مستحضر نمايم. به مردم بگويم كه والاحضرت اشرف وقتي اينجا بود چه كارهايي در حق من كرده اند و عليا حضرت ملكه مادر چه موانعي سر كارهاي من تراشيده اند. همچنين قضاياي بختياري را هم ميگويم". سپس دربار توطئه ي ديگري را بمرحله ي اجرا درآورد. پس از اين پيام، شاه در ملاقات با مصدق به او چنين گفت: "توقف من در ايران موجب خواهد شد كه عده اي به دربار رفت و آمد كنند و اين رفت و آمد سبب شود كه در جامعه سوءِ تفاهم هايي حاصل گردد. بنابراين صلاح شخص من و مملكت در اين است مسافرتي كه از دو ماه تجاوز نكند براي استراحت و معاينه ي طبي به خارج بكنم" (اين بيان خود دكتر مصدق در خاطراتش است اما عده اي نيز ميگويند اين سفر به پيشنهاد خود دكتر مصدق بوده است). در آن ملاقات، قرار بر اين شد كه مذاكرات به حدي محرمانه بماند كه احدي از آن مطّلع نشود و به منظور اينكه كاملاً در استتار بماند شاه با هواپيما مسافرت نكند بلكه به نام مسافرت به رشت، با اتومبيل از تهران خارج شده به بغداد برود. اما صبح روز نهم اسفند ماه پيامي از زبان محمدرضا شاه ضبط گرديد: "هموطنان عزيز! در اين هنگام كه به تجويز پزشكان براي معالجه از راه بغداد به سمت اروپا حركت مي كنم، نخست به زيارت عتبات مقدّسه كه مايه آرزوي من است ميروم تا سعادت و رفاه حال ملت عزيزم را بشفاعت اولياي حق از خداي بزرگ مسئلت نمايم. اكنون كه عازم مسافرت هستم ملت عزيز خود را مخاطب قرار داده و همگي را به اتحاد و اتفاق دعوت مي كنم و به فرد فرد هم ميهنان گرامي توصيه و تأكيد مي نمايم كه از همراهي و مساعدت با جناب دكتر مصدق نخست وزير و از پشتيباني كامل دولت فروگذار نكرده براي موفقيت دولت در حل مشكلات و نيل به هدف مقدس، قلماً و قدماً ساعي باشيد...". ظهر روز نهم كه دكتر مصدق طبق قرار جهت خداحافظي و بدرقه به دربار آمد، عوامل دربار و نظاميان عالي رتبه و جمعيتي بظاهر عادي كه چهل پنجاه نفر از آنها به دستور آيت الله بهبهاني كفن پوشيده بودند، و افرادي چون گيلانشاه، شاه بختي، احمدي، گرزن و ديگر نظاميان بازنشسته در لباسهاي شخصي (كه سرهنگ عزيز رحيمي در ميان آنها نقش اصلي را بعهده داشته) و نيز افرادي چون نورالدّين امامي (برادر جمال امامي) در لباس گروهبان در ميان جمعيت ديده مي شدند، دور كاخ سلطنتي را گرفته بودند و مانع از ورود مصدّق به كاخ شدند. نظاميان تانكها را از سربازخانه ها بيرون كشيده بودند و جمعيت با شعارهاي "يا مرگ يا شاه" و "مرده باد مصدّق"، پس از رسيدن بهبهاني به كاخ و خواندن نامه ي كاشاني كه سفر شاه را مصلحت نمي ديد، وضع را به حدي متشنّج كرده بودند كه نزديك بود نهم اسفند به روز كودتا مبدّل شود. عده اي نيز جمعيت را تحريك به كشتن مصدّق مي كردند. طبق گزارش رسمي فرمانداري نظامي، دكتر مصدق كه متوجه توطئه مي شود از در شمالي كاخ خارج شده و با اتومبيل خود به منزل مي رود. اما همين كه جمعيت متوجه اين قضيه مي شوند، شاهپور عليرضا به مأمورين انتظامي كه مراقب منزل دكتر مصدق بودند دستور مي دهد كه مانع حركت مردم نشوند و آنها را آزاد بگذارند. بدين ترتيب عده اي بكمك يك جيپ ارتشي، در آهني منزل دكتر مصدق را شكستند تا شعبان بي مخ با قتل دكتر مصدق به وظيفه اش عمل كند! اما در اين هنگام متوجه شدند كه دكتر مصدق در منزلش نيست. و توطئه با ناكامي مواجه شد. در تمام اين مدت رئيس ستاد ارتش در كاخ سلطنتي متوقف بود و وسايلي را كه براي حفظ نظم و جلوگيري از اشرار از او خواسته شده بود در اختيار مأمورين قرار نداده بود. پس از اين حادثه، دربار طي اعلاميه اي انصراف اعليحضرت را از مسافرت، به دليل نگراني مردم، اعلام مي كند. آيت الله كاشاني به پابوسي دربار مي شتابد و حسين مكي نيز دلالي دربار را بعهده مي گيرد و رابط سرلشكر زاهدي و شاه مي شود. اما فرداي آن روز، بازاريان بازار را بسته و به خيابانها ريختند. توده اي ها نيز نيروها را بسيج كرده به ميدان فرستادند و كشور سه روز را در تعطيلي و تظاهرات مردم سپري كرد. مصدّق خواستار بركناري حسين علاء از وزارت دربار شد و دربار ناگزير تسليم شد (ملاقات هندرسون با شاه در صبح نهم اسفند به دعوت علاء انجام شده بود و پيام اول شاه نيز به دستور علاء ضبط شده بود). 26 نماينده ي طرفدار مصدق در مجلس تحصّن كردند. هيئتي نيز از ميان همين نمايندگان، گزارشي را تهيه كرد مبني بر اينكه مطابق قانون اساسي، اداره ي امور كشوري و لشكري از حقوق و وظايف دولت است نه دربار. اين گزارش كه در واقع تكرار موادي از قانون اساسي بود، به تصويب اكثريت نرسيد! در نهايت دولت توانست گروهي از توطئه گران نهم اسفند را دستگير كند.
همزمان با حوادث داخلي، دولت هاي انگليس و آمريكا نيز به كوشش هاي خود جهت ساقط كردن دولت مصدق و عقيم ساختن نهضت ملي ايران ادامه ميدادند. آخرين پيشنهادي كه دولت انگلستان بوسيله ي هندرسون، سفير آمريكا، در تاريخ 1 اسفند به دولت ايران تسليم داشته بود، عيناً مثل پيشنهادهاي قبلي بود و فقط بجاي جمله "وضع حقوقي طرفين بلافاصله قبل از ملي شدن نفت" جمله "غرامت منصفانه براي از دست رفتن كسب و كار شركت" گذاشته شده بود. آن دولت براي تمام مدتي كه طبق قرارداد تحميلي 1933 ميتوانست به غارت ثروت ملي كشور ما ادامه دهد (تا پايان سال 1993) از ملت ما غرامت مطالبه مي كرد. حال آنكه به قول دكتر مصدق: "اولاً در صنايع ملي شده در تمام دنيا آنهم به فرض وجود قراردادي كه طبق موازين حقوقي و مدني بدون تحميل و ارعاب منعقد شده باشد، جز غرامت اموال و تأسيسات چيزي پرداخت نمي شود و شمول غرامت از دست رفتن كسب و كار برخلاف اصل ملي شدن صنايع و نقض غرض است. ثانياً شركت سابق در حقيقت در ايران كسب و كار نداشت بلكه بايد گفت كه بزرگترين ثروت ملي ايران را به رايگان ميبرده و چيزي كه در مقابل اين گنج بادآورده به دولت ايران ميداده در حقيقت فقط حق السكوتي بوده كه به اولياءِ امور پرداخته است و بنابراين چنين عملي كه من باب مثال يك ريال بدهند و بيست ريال بهره ببرند كسب و كار نيست و يك نوع غارتي است كه در هيچ جاي دنيا سابقه ندارد".
درباره ي اين آخرين پيشنهاد انگلستان و آمريكا به ايران، ايدن پس از ملاقات با آيزنهاور در گزارش تلگرافي خود به چرچيل مي گويد: "... آيزنهاور فوق العاده از اوضاع ايران نگران بود. او گفت در نتيجه مداخلات جدي كه هندرسون به نفع شاه كرده است موقعيت او پيش مصدق متزلزل شده و آخرين امكان براي او فقط دريافت پاسپورت مي باشد. بنظر مي رسد كه پرزيدنت از احتمال قطع روابط ايران و آمريكا فوق العاده ناراحت است و او معتقد است به هر قيمتي بايد اين روابط برقرار بماند و چاره اي نداريم كه هندرسون را از ايران فرا خوانده ديپلمات ديگري كه كمتر از هندرسون متعهد باشد به ايران بفرستيم... دالس ميگفت اگر آخرين پيشنهاد ما رد شود ما (آمريكاييها) ناگزيريم تكنسين و وسايل تصفيه و ساير ماشين آلات مورد لزوم ايرانيان را به آبادان بفرستيم. ولي من يادآور شدم كه اينكار از نظر روابط امريكا و انگليس درست نيست و از نظر ساير شركتهاي نفتي نيز مطرود است. بالاخره من مطرح كردم بجاي اينكه با مصدق معامله كنيم به دنبال جانشين او باشيم و در اين مورد توافق كرديم." (خاطرات ايدن)
سال 31 در حالي به پايان مي رسيد كه علاوه بر موفقيتهاي چشمگير بين المللي، با وجود محاصره اقتصادي دولت مصدّق و محروم شدن از ذخيره ي ارزي خود، آمارها نشان مي داد كه نسبت به سال 30 شاخص هزينه زندگي مردم تنها 7 درصد افزايش يافته بود (در سال 30 نيز نسبت به سال قبل اش تنها 8 درصد افزايش داشت) درحالي كه در سالهاي پيش گاهي اين شاخص تا 50 درصد نيز در طول يك سال افزايش يافته بود. از سوي ديگر واردات و صادرات نيز در سال 30 تقريباً ثابت مانده بود و در سال 31 نه تنها واردات از 7 ميليارد ريال به 5 ميليارد ريال و صادرات از 4.32 به 5.75 رسيده بود، بلكه براي نخستين بار در تاريخ 200 ساله ي كشور، صادرات از واردات بيشتر شده بود، امري كه بعدها نيز هرگز اتفاق نيفتاد.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: چهارشنبه 11 شهریور1388 ? موضوع: ?

از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش نخست)

همان شب سي تير، خبر اعلام رأي ديوان لاهه مبني بر عدم صلاحيت آن دادگاه در رسيدگي به قضيه نفت ايران نيز به تهران رسيد و اين خبر، پيروزي سي ام تير را تكميل كرد. روز سي و يكم تير ماه به دعوت "جمعيت ملي مبارزه با استعمار" ميتينگ و دمونستراسيون عظيمي در تهران تشكيل شد كه شعار اصلي آن "اتحاد تمام نيروهاي ضد استعمار و مبارزه عليه دربار بعنوان مركز اصلي توطئه هاي ضد ملي" بود. در اين روز كه نيروهاي پليس و نظامي جرأت بيرون آمدن نداشتند، مردم تهران خود حفظ انتظامات شهر را به عهده گرفته بودند. در جريان تظاهرات كليه عكسهاي شاه و خانواده ي سلطنتي جلوي عكاسها لگدمال شد و راديوي لندن خبر داد كه "در تهران تظاهرات جمهوري خواهانه انجام گرفته است". در همان روز، بقايي و مكي و عده اي ديگر خواهان دستگيري و اعدام قوام السلطنه شدند. مجلسيان نيز به رياست آيت الله كاشاني رأي دادند. در دوم مرداد ماه مجلس با تصويب ماده ي واحده اي احمد قوام را بعلت "كشتار دسته جمعي روز 30 تيرماه و قيام مسلحانه عليه ملت ايران، مفسد في الارض" شناخته كليه اموال و دارايي او را مشمول مصادره ساخت. همچنين لايحه ي تفويض اختيارات شش ماهه به دكتر مصدق تصويب شد و توأم با اين لايحه، اختيارات نظامي نيز به او واگذار گرديد. خواسته ي اعدام قوام، بعدها با بي ميلي دكتر مصدّق بي ثمر ماند (شايد مخالفت بقايي و مكي با دولت نيز از همين جا شروع شد). خواهر و مادر شاه به خارج تبعيد شدند. دفاتر فرزندان رضاشاه بسته شد. نمايندگان شاه نيز در مجلس ترحيم شهداي سي تير شركت كردند.
اما با اين حال، از سويي سرلشكر علوي مقدم، فرماندار نظامي تهران و سرلشكر گرزن، رئيس ستاد ارتش، ابتدا بصورت دوستانه در باشگاه افسران توقيف شدند و سپس به اين خاطر كه فرمان "بزرگ ارتشتاران" در كشتار مردم تهران فاش نشود آزاد شدند. بجاي علوي مقدم نيز معاون او، سرتيپ افشار پور، كه خود در جنايات سي ام تير سهمي بسزا داشت، به فرمانداري نظامي منصوب شد. از سوي ديگر، مستشاران امريكايي كه علاوه بر جاسوسي، جهت تعليم متد "امريكايي" فرونشاندن اغتشاشات مردم به ايران آمده بودند و (طبق آنچه فاش شد) به افسران ما مي آموختند كه براي جلوگيري از اغتشاشات شيوه ي فرانسوي يعني تيراندازي به پا و زخمي كردن مردم، كهنه شده، بايد شيوه ي آمريكايي را بكار برد، بايد مستقيماً مغز و قلب را هدف قرار داد تا مردم بدانند كه شما شوخي نمي كنيد. اين چنين كارشناساني در ارتش و ژاندارمري باقي ماندند تا زمينه ي كودتاي 28 مرداد را با آمادگي كافي فراهم كنند. به همين دليل، فرصت بسيار مناسب و پر ارزشي كه قيام ملت و خونبهاي شهيدان در اختيار دكتر مصدق و ياران او قرار داده بود، در اثر مسامحه و مماشات با دربار و عوامل ارتجاع، بيهوده از دست رفت.
علاء وزير دربار و ديگر فرستادگان درباري، مدام به كارهايي در جهت تحبيب آيت الله و اطرافيان او مشغول شدند. تحريكات دربار و استعمارگران انگليس و آمريكا نيز بصورت تجهييز دسته هاي ساطور به دست "سومكا"، "پان ايرانيست"، "حزب زحمتكشان" و چاقوكشان بنام ظاهر گرديد. اين گروهها علناً در خيابانها به اقداماتي نظير حمله به سازمانهاي وابسته به حزب توده و به آتش كشيدن آنها، برهم زدن بساط روزنامه فروشهايي كه نشريات دست چپي ميفروختند، آلوده كردن ديوارها با شعارهاي شاه پرستانه و حتي حمله به محل اداره روابط فرهنگي ايران و شوروي و اداره بازرگاني مجارستان مي پرداختند و مقامات نظامي نه تنها در برابر اين اعمال شرم آور سكوت مي كردند بلكه حتي گاهي امكانات ارتشي را نيز در اختيار آنها قرار مي دادند. عليرضا پهلوي نيز به همراهي عده اي از افسران بازنشسته و عمال انگليس و آمريكا كه در مجلس و دولت مسئوليت هايي را بعهده داشتند به تشكيل ستاد خصوصي مبادرت ورزيد كه وظيفه ي اصلي آن مبارزه با نهضت ملي ايران و سرنگون ساختن حكومت دكتر مصدق بود.
مصدق با گرفتن وزارت دفاع، شاه بختي، زاهدي، منوچهري (آريانا)، علوي مقدّم، حجازي و گرزن، عوامل بلند پايه شاه را در ارتش بازنشسته كرد. اما شاه پس از چند روز آنها را در پست هاي تشريفاتي نشاند و زير بال و پر دربار گرفت. كانون افسران بازنشسته، كه به اشاره ي شاه فوراً زاهدي را به رياست خود برگزيد، عملاً به كانون توطئه عليه دولت تبديل شد. باغ ييلاغي زاهدي در حصارك، محل اجتماع افسران بازنشسته شد (از جمله حجازي، آريانا، حاجي انصاري و برادران رشيديان)، آنها در مورد يك طرح براندازي به توافق رسيدند. اعضاي سازمان نظامي حزب توده در نيمه دوم شهريور، اين طرح را كشف كرده، در اختيار مصدق گذاشتند و بطور وسيع نيز در مطبوعاتشان منعكس كردند. از جمله روزنامه ي بسوي آينده كه به نام رزم آوران منتشر مي شد، در مقاله اي تحت عنوان "مقدمات كودتا فراهم مي شود" عمليات نظامي را كه در 12 شهريور به آن منظور انجام شد فاش كرد (دولت ابتدا اين هشدارها را جدي نگرفت اما وقتي جريان حوادث، صحت اطلاعات حزب توده را ثابت كرد، دولت اقدامات لازم را مانند دستگيري حجازي و رشيديان ها انجام داد). همين بهانه ي مناسبي به دست مطبوعات غرب داد تا آنها نيز درباره ي همكاري مصدق و كمونيستها قلمفرسايي كنند. جلسات ديگري نيز با حضور سيد ضياءِ الّدين طباطبايي، علم، زاهدي و ميدلتون در منزل سناتور خواجه نوري تشكيل مي گرديد و اين دسته نيز براي انجام كودتا همكاري مي نمودند. متأسفانه دولت دكتر مصدق آريانا را بجاي محاكمه به پاريس فرستاد و به زاهدي آنقدر فرصت داد تا براحتي بيانيه دهد و دكتر مصدق را به "ايجاد فقر و برقراري ديكتاتوري" متهم سازد (23 مهر) و با تحريف حقايق، خيانت خود را بپوشاند.
هشتم مرداد ماه، بانك شاهنشاهي كه از سال 1328 زير عنوان "بانك انگليس و ايران در خاورميانه" كار مي كرد بعلت ممنوع شدن از معاملات ارزي توسط دولت ايران، پس از 63 سال عمليات بانكي خود را در ايران تعطيل كرد و با تعطيل شدن اين بانك، يكي از لانه هاي جاسوسي و يكي از اهرم هاي فشار اقتصادي بر ملت ما از كار افتاد. شانزدهم مرداد، دولت ايران طي نامه اي به سفارت انگليس، از دولت انگلستان خواست تا بدهي هاي شركت سابق نفت را كه مورد تصديق آن شركت نيز بوده است به ايران تأديه كند و پولهاي بلوكه شده ي ايران را نيز در بانكهاي انگليس آزاد سازد. همچنين از اقدامات ناروا در جلوگيري از فروش نفت ايران خودداري كند. دولت شاهنشاهي ايران آمادگي خود را براي مذاكره مستقيم بين نمايندگان شركت سابق و دولت، پيرامون مطالبات طرفين اعلام مي كند. پنجم شهريور هندرسون سفير كبير آمريكا و ميدلتون كاردار سفارت انگليس پيام مشترك ترومن و چرچيل را به پيوست قرارداد مخصوصي تسليم دكتر مصدق نمودند به اين مفاد كه در صورت بازگشتن به وضع حقوقي طرفين پيش از ملي شدن صنعت نفت، كليه دعاوي متقابل به ديوان لاهه ارجاع شود! و اين دقيقاً به معني احيا شدن قرارداد تحميلي 1933 بود. آنهم در شرايطي كه ديوان داوري لاهه به عدم صلاحيت خود در رسيدگي به پرونده حكم كرده بود و تنها محاكم ايران صلاحيت رسيدگي به اختلاف شركت سابق نفت و دولت ايران را داشتند.
دكتر مصدق پس از دريافت پيام مزبور، مجلسين را كه در تعطيلات تابستاني به سر مي بردند به تهران فرا خواند و پاسخ دولت را به استماع آنها رساند كه با اكثريت آرا در مجلس شورا و سنا مورد تأييد قرار گرفت. در اين پاسخ، دولت ايران تنها در صورتي حاضر بود قضاوت را به ديوان داوري لاهه بسپارد كه فقط غرامت اموال شركت سابق نفت را بدهد، به خسارت ناشي از محاصره اقتصادي ايران رسيدگي شود، در رسيدگي به دعاوي طرفين هيچ قراردادي از تاريخ تصويب قانون ملي شدن صنعت نفت به هيچ عنوان نميتواند مورد استناد قرار گيرد، و 49 ميليون ليره اي كه در سال 1951 بابت افزايش حق الامتياز ايران از ذخاير به حساب آمده قبل از مراجعه به ديوان داوري لاهه تأديه شود.
دولتهاي آمريكا و انگليس از قبول پيشنهادهاي ايران سر باز زدند. لذا دكتر مصدق مجدداً در 15 مهر ماه طي نامه اي خطاب به وزير خارجه انگلستان، آمادگي دولت ايران را براي مذاكره بر اساس پيشنهادهاي دولت ايران اعلام داشته و از دولت انگلستان خواست كه تا يك هفته نمايندگان خود را اعزام دارد. اما دولت انگليس با حمايت دولت آمريكا از اعزام نمايندگان جهت آغاز مذاكرات خودداري نمود. در روز 24 مهر، دكتر مصدق گزارشي را كه براي قرائت در مجلس شوراي ملي تهيه كرده بود بعلت حاصل نشدن حد نصاب كافي جهت تشكيل مجلس از طريق راديو مستقيماً با مردم ايران در ميان گذاشت (زيرنويس 1 در انتها). همزمان با اين اقدام، مصدق با فرستادن اللهيار صالح، يكي از چهره هاي اصلي جبهه ملي، به عنوان سفير ايران به آمريكا، كوشيد تا در آستانه انتخابات رياست جمهوري آمريكا، افكار عمومي مردم آمريكا را به ايران جلب كند. اين كار و اقدامات مشابه آن بي نتيجه نبود. شركت هاي آمريكايي براي خريد نفت ايران پيشقدم شدند، دولت ترومن هم واكنش سختي نشان نداد.
در اين زمان تبليغات مسموم انگليسي ها در جهان، بسيار شديدتر شده بود. به همين دليل دكتر مصدق، حسين نواب را (كه در يك سال گذشته در هلند كوشش بسياري براي پيروزي ايران در ديوان لاهه بكار برده بود) به وزارت خارجه منصوب كرد. علاوه بر اين، سفيراني را كه شاه به طور معمول از ميان درباريان برگزيده بود، به تهران احضار كرد و به جاي آنها از ديپلمات هاي با تجربه فرستاد. در 30 مهر قطع روابط سياسي ايران با انگليس طي يادداشتي از طرف دولت ايران به ميدلتون كاردار سفارت انگليس در تهران ابلاغ شد كه او بنا به دستور شخص ايدن بر خلاف نزاكت از قبول پيام دكتر مصدق به ملت انگليس خودداري كرد (زيرنويس 2). به دنبال آن، دولت ايران، سفارت انگليس را در ايران تعطيل و كاركنانش را اخراج كرد. همچنين ديپلماتهاي خود را از لندن فرا خواند. فرداي اين روز، دكتر مصدّق طرحي را از سوي نمايندگان طرفدار نهضت ملي كردن نفت ارائه كرد كه در آن، دوره ي مجلس سنا (كه كانون ماسونها و درباريان و عوامل انگليس بود) از شش سال به دو سال (به اندازه مجلس شوراي ملّي) تقليل مي يافت (دكتر شايگان درباره اين طرح نطقي را در مجلس ايراد كرد كه پايين تر در زيرنويس 3، تلخيص آن آمده است). حائري زاده و دكتر بقايي كه درست بعد از قيام سي ام تير مخالفت خود را با دكتر مصدق آشكار ساخته بودند و آيت الله كاشاني نيز به آنها پيوسته بود، در مقابل اين قانون شديداً جبهه گرفتند. در اين هياهو، حزب توده نيز ميتينگ پر سر و صدايي براه انداخت كه باز به خونريزي و زد و خورد انجاميد و همين به تشديد فشارهاي مخالفين دولت در مجلس و خارج آن دامن زد.
زيرنويس:
1- خلاصه گزارشي كه دكتر مصدق در تاريخ 24 مهر 1331 از راديو قرائت كرد: جنبش ملّي ايران از روز اول با كارشكني و تحريكات عوامل شركت سابق و دولت انگليس در داخل و خارج كشور روبرو گرديد. پس از آنكه قانون ملي شدن صنعت نفت به تصويب مجلسين رسيد، دولت انگليس براي جلوگيري از اجراي آن نخست دست به حربه ي ارعاب و اخافه زد و برخلاف شرايط دوستي كه پيوسته از آن دم مي زند، ملت صلح دوست ما را به سزاي آنكه از يكي از حقوق اوليه خود استفاده كرده بود به كشتي هاي موريشس و فلامنكو و قواي زميني و دريايي و هوايي متمركز در دور و نزديك مرزهاي ايران تهديد نمود. ولي چون حربه ي ارعاب حريف بر اثر ثبات و مقاومت ملت ايران از كار افتاد دولت انگليش تدبيري انديشيد و هنگامي كه از قدرت نسمائي طرفي نبست، قيافه ي مظلومانه بخود گرفت و آنچه توانست كوشيد تا ملت ايران را در انظار جهانيان مردمي غاصب و متجاوز به حقوق ديگران معرفي كند و كار اختلاف بين دولت ايران و يك شركت طمعكار را بصورت اختلاف دو دولت به شوراي امنيت كشانيد. نتيجه ي مذاكرات شوراي امنيت اين شد كه تا صدور رأي نهايي ديوان بين المللي درباره ي صلاحيت خود، مذاكرات در آن شورا متوقف و مسكوت بماند و دولت انگليس نه تنها از اقدام خود طرفي نبست بلكه بدين وسيله مظالم شركت سابق و دخالت هاي نارواي دولت انگليس بر جهانيان روشن شد و حقانيت ايران مسلّم گرديد. دولت انگليس سپس از حربه ي ديگري استفاده كرده ضمن پيام رسمي 8/6/1330 به فشار اقتصادي دست زد. منظور از فشار اقتصادي و تضيقات مالي از قبيل توقيف وجوه و اموال دولت ايران كه با هيچ قانوني وفق نميدهد اينست كه دولت انگليس بدينوسيله مردم اين مملكت را مستأصل و پريشان كند و زمينه را براي قبول تحريكات ايادي خود در ايران فراهم نمايد. اينك دولت ايران باستناد اينكه روابط سياسي بين دولتها فقط وسيله ايست براي حفظ دوستي و همكاري متقابل و چنانچه اين نتيجه حاصل نشود و روابط سياسي مزبود فقط وسيله ي حفظ منافع و مطامع يك طرف قرار گيرد، مصلحت ايجاب مي كند كه با قطع روابط به تحريكات و تشبثات روز افزون خاتمه داده شود.
2- قسمتي از نامه اي كه دكتر مصدق در 10 آبان از طريق ميدلتون خطاب به ملت انگليس مي نويسد: اكنون كه آخرين مأمورين سياسي امپراطوري انگليس پايتخت ايران را ترك ميگويند دولت ايران صريحاً اعلام مي كند كه بين ملت ايران و ملت انگليس نهايت صميميت باقي و برقرار و روابط دوستانه بين دو ملت همچنان استوار است و براي افراد انگليسي اعم از بازرگانان يا مسافران كمترين مشكلي ايجاد نشده است. اينجانب يقين دارم كه اگر روزي دفاتر شركت سابق نفت در برابر چشم ملت حق پرست انگليس گذارده شود و مداخلات و حق كشي ها و سياست بازيها و تحريكات و يغماي او را يكايك نظاره كنند، بدون شك به صبر و بردباري و طاقت ملت ما آفرين خواهند گفت. ولي پرده ي سياه تبليغات نارواي شركت در خارج و در داخل انگلستان جلو نشر حقايق را گرفته و يكبار ديگر اين جريان را ثابت كرد كه هنوز "قدرت پول" حق و عدالت قرن بيستم را مسخره مي كند. ولي ملت ما آنقدر مبارزه ي شرافتمندانه ي خود را ادامه خواهد داد كه اكثريت افراد و ملت انگليس به قضاوت بيطرفانه ي "آقاي مكنر" برسند و سطوري چند از آنچه ايشان خوانده و شنيده اند بخوانند و بشنوند. (آقاي مكنر قاضي انگليسي ديوان داوري لاهه كه بنفع ايران رأي داد)
3- تلخيص نطق دكتر شايگان در مجلس شورا در اول آبان: قضيه تفسير قانون اساسي راجع به اينكه مدت تقنينيه مجلس سنا نيز به همان مدت تقنينيه مجلس شوراي ملي محدود شود دو جنبه دارد، يكي سياسي و ديگري قضايي. از نظر سياسي آزاديخواهان صدر مشروطيت يعني آزاديخواهان واقعي منظور نظرشان اين بود كه مجلس سنا تشكيل نشود و اگر مشكلاتي نداشتند حتي ذكر نام آنرا هم نمي كردند. در دوران اخير كه مردم در تعيين سرنوشت خود شركت كردند، وزير خارجه ايران به لندن رفته ترتيب تشكيل سنا را داد و "راديوي لندن به ايادي فهماند كه چه بايد بكنند". لذا قهرمان سنا در ايران دولت انگلستان بود... حالا جريان طبيعي طوريست كه وقتي ريشه خشك شد بايد شاخه هم خشك شود. از لحاظ قانوني نمايندگان سنا خودشان نظامنامه نوشتند و مدت تقنينيه تعيين كردند ولي اين را حساب نكردند كه لااقل از حيث مزايا در رديف مجلس شورا باشند... براي اينكه اين امتياز از بين برود بايد امتيازات او در حدود امتيازات مجلس شوراي ملي باشد نه بيشتر. به عبارت ديگر ارتجاع هموزن آزاديخواهي باشد و رجحان نداشته باشد.

? +? نويسنده: هموطن ? تاريخ: پنجشنبه 5 شهریور1388 ? موضوع: ?

مطالعۀ گذشته

از ميان همۀ مطالعه هايي كه مردم از راه آنها به جامعۀ انديشه كاران مي پيوندند، هيچ يك به تنهايي به اندازۀ مطالعۀ گذشته بايسته نيست. دانستن اينكه جهان پيش از هست شدن وير (حافظۀ) فردي ما چه سان گسترش يافته است، چگونه دينها و نهادهاي اجتماعي و ملتهايي كه ميانشان زندگي مي كنيم، چنان گرديده اند كه اكنون مي بينيم، و آشنا شدن با بزرگان دورانهاي ديگر و با رسمها و باورهايي كه بسيار با رسمها و باورهاي ما ديگر گونه اند؛ اينها سراسر براي هرگونه آگاهي از موقعيت ما و هر نوع رهايي از شرايط عرضي و تصادفي فرهيزش ما بايسته اند. تاريخ نه تنها براي تاريخدان و پژوهندۀ حرفه اي پرونده ها و سندها، بلكه براي همه كساني كه به بررسي اندرنگرانۀ زندگي انساني توانايي دارند پر ارزش است. (برتراند راسل)
-
از وبلاگ ديگر من هم ديدن كنيد:
http://artadaxsh.blogspot.com


منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· شبكۀ بدامن و سازمان دكتر بقايی
· شاپور ريپورتر
· جرج كندي يانگ
· كشور ما پس از كودتاي 28 مرداد
· مسئوليت جبهه ملي و حزب توده در شكست نهضت ملي ايران
· كودتاي 28 مرداد و شكست نهضت ملّي – استقرار ديكتاتوري نظامي در ايران
· از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش چهارم)
· از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش سوم)
· از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش دوم)
· از 31 تير 1331 تا كودتاي 28 مرداد 1332 (بخش نخست)


فيلترشكن جديد

· 1


پيوندهای وبلاگ

· بالاترين
· پيك نت
· روز آنلاين
· ميهن
· خبرنامۀ اميركبير
· پژواك زندانيان
· ملّي مذهبي
· ايران امروز
· راديو فردا
· كاوه سرا
· سكولاريسم
· زنديق
· گفتگو
· تاريخ ايران
· ناگفته هاي انقلاب 57
· ناگفته هاي تاريخ ايران
· روي ديگر تاريخ
· تمدن باستان
· تاريخ ساسانيان
· مهر باستاني من
· ايران باستان
· مرتضي اصلاحچي
· قسم به اسم آزادي
· شاهين نجفي
· آينده اي پر اميد براي ايران
· زبان ها، فرهنگ ها و ادبيات ايران
· انديشۀ نسل امروز
· جمهوريت
· ترس از حقيقت
· بخوان از عشقي
· روح موج سبز
· به ياد شهداي آزادي
· where is iranian votes
· ورق پاره هاي زندان
· كله پوك متفكر
· تبعيدي
· صداي عدالت
· به اميد ايراني سبز
· سبز سبزیم ریشه داریم
· میخواهم زنده بمانم!
· غرور آریایی
· تراژدی دموکراسی
· گاه نوشته هاي نويد محبي
· چشمان زنان
· كوخ
· وبلاگ شاهين شهر
· گون
· آتش فروزان
· پگاه ایران
· سبزه و داس
· روشنگري
· سوسیالیسم یا بربریت
· تباهي درد
· روياهاي شكننده
· هر چیز را با خرد خود بسنجید
· به یاد رضا فاضلی
· ماه به خون نشسته
· حقیقت پشت پرده سیاست
· جنايات آخوندها
· عليه كودتاچي
· ننجون مهدي كروبي
· قالب وبلاگ


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com